۱- امروز بعد از مدتها توی یک ساعت پر ترافیک تصمیم گرفتم به جای اینکه با مترو به سمت خونه برم، سوار بر اتوبوس و زبان خوانان به سمت خانه حرکت کنم، سوار شدم و شروع کردم به زبان خوندن، تقریبا بعد از ۱۵ دقیقه لغت های روزم تموم شد و حتی چند لغت اضافی هم خوندم از سر خوشی(معمولا هرچقدر هم که زمان داشته باشم از یه تعداد معینی لغت در روز بیشتر نمیخونم!( توضیح اضافه مبنی بر اینکه خواستم از وقت مرده استفاده کنم ولی قسمت و حسش نبود)) القصه… گوشی رو کنار گذاشتم و خواستم  منتظر باشم یا عصبی بشم از اینکه توی ترافیک گیر کردم و به درسم نمیرسم ولی انگار نه انگار، خیلی خوب داشتم از ترافیک و گذراندن وقت لذت میبردم.

۲-خیلی وقتها وقتی یک آدم مسن میاد شروع میکنه به حرف و گاها غر زدن ما سعی میکنیم سریع تر بحث رو تموم کنیم  ولی بعد از مدتی که یک آقای نسبتا مسن کنار من نشست و شروع کرد به باز کردن سر صحبت:

یک بنده خدایی چندبار با صدای بلند به صحبت کردن با تلفن مبادرت نمود و آقای همنشین بنده یاد خاطره ایش افتاد از سفرش به آلمان پیش عروس و پسرش(اول کار اصلا به قیافش نمیخورد که پسری ساکن آلمان داشته باشه، گو اینکه بعدا کاشف به عمل آمد که دختر و دامادی ساکن کانادا هم دارد) افتاد و زمانی که خودش سوار اتوبوس بوده که عروسش باهاش تماس میگیره و این بنده خدا (به قول خودش) مثل دهاتی ها شروع میکنه با صدای بلند با تلفن صحبت کردن و میبینه که همه دارن با چشمانی از کاسه درآمده خیره به او مینگرند، لیکن حدس میزنه که ای دل غافل نکند در این بلاد صبحت کردن با تلفن آن هم با صدای بلند از منکرات اتوبوس سواری است (ای کسانی که در‌‌ آن بلاد بوده‌اید این گفته را تصدیق میکنید؟) و کلی از با هم به اون حس خجالت -با مزه ای – که اونجا پیدا کرده بود خندیدیم و باز هم پراکنده با هم صحبت کردیم.

۳- در یکی از ایستگاه ها یکی از مسافرین( که دانش آموز می نُمود) قصد پیاده شدن کرده بود، کارت-بلیطش رو زد ،شارژ نداشت، دست بر قضا پولی هم همراهش نبود، من و آقای همنشین کلی نگران شدیم که راننده واکنش تندی نشون بده ولی خیلی مهربون و خوش برخورد گفت اشکالی نداره و سریع حرکت کرد، این بار هم من و هم آقای همنشین خاطره ای داشتیم از راننده ای که برخوردی توهین آمیز با همچین مسافری داشته اند.

این داستان ها رو برای خودمون نگه داشتیم تا اینکه در یک ایستگاه دیگه خانمی مسن پیاده شد و گفت که کارتش رو فراموش کرد و راننده باز هم با خوشرویی گذشت این بار همنشین داستانش رو برای آقای راننده هم تعریف کرد، راننده از شنیدن داستان خندید و گفت که اتفاقه، ممکنه پیش بیاد، شاید برای خود من یا زن و بچه من هم این اتفاق پیش بیاد و گفت که از موقعی راننده اتوبوس شده روزیش رو سپرده دست خدا و خیلی برای این چیزا اعصاب خودش رو خورد نمیکنه.

۴- چقدر خوبه که آدمهایی پیدا میشن که اینقدر مهربونند و این قدر به اطرافشون انرژی میدن، شاید یکی از دلایلی که من اصلا از ترافیک عصبی نشدم همین حس خوبی بود که راننده درست کرده بود، شاید هم الکی حالم خوب بود، به هر حال نتیجه اش این شد که من  تصمیم گرفتم وقتی به خونه رسیدم بلافاصله این حس های خوب رو با شما شریک شم و اصلا هم دغدغه این رو نداشته باشم که امروز (تا الان) هیچی درس نخوندم. :)