امروز داشتم دنبال چرک نویس توی انبار میگشتم و یک دسته کاغذ بیرون آوردم، وقتی شروع کردم به نوشتن ، بعد از دو سه سری سیاه کردن برگه ها وقتی یکیشون که تقریبا رنگ خردلی داشت رو برگردوندم دیدم که روش چند شعر از مولانا بود و چند آیه از قرآن. وقتی که صفحات بعدی رو نگاه کردم دیدم که این یک گزارش بود در باب شعرهای مولوی و ارتباطشون با قرآن که تقریبا ۱۰ سال پیش-سال ۸۳- سال اولی که خواهر جان دانشجو شده بود، برای یک درس معارف نوشته بود. شاید بعدا با پی گرفتن ارجاعات خوب گزارش خواهر بیشتر راجع به اون بنویسم ولی الان ترجیح میدم فقط چند شعر از مولوی بنویسم که هر کدوم به نحوی من رو درگیر خودش کرده:

زاهد بودم ترانه گویم کردی        سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم             بازیچهٔ کودکان کویم کردی

مخاطب این شعر شمس تبریزی بوده! چه جوری؟


هفت شهر عشق را عطار گشت       ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم

این بیت سالهاست که داره من رو تحریک میکنه برای آشنایی بیشتر با عطار هفت وادیی که ترسیم کرده، امیدوارم که هرچه سریعتر این سعادت رو پیدا کنم.


دی شیخ با چراغ هم گشت گرد شهر      کز دیو دد مللوم و انسانم آرزوست

(امروز پوریای عزیز پیشم بود و بحث راجع به مولوی پیش اومد بدون اینکه بدونه من امروز میخوام راجع به مولوی بنویسم، حکایت این شعر رو برام تعریف، روایت یک فیسلوف به اسم دیوژن کلبی که روزگاری چراغ به دست در شهر برای پیدا کردن انسان گمشده گشت میزده و مولوی اینجا به اون اشاره کرده، خوندن ماجرای دیوژن هم خالی از لطف نیست.

پی نوشت:

-امروز عاشورا بود وشاید مناسب تر بود که درباره عاشورا بنویسم، درباره تجربه هایی که از رفتن به هیيت ها داشتم، از خاطرات خوب اکبر آباد سیرجان و خیابان پیروزی تهران که تنها نقاط ایرانن که تجربه ظهر عاشورای سنتی! رو برای من تداعی میکنند، شاید هم بهتر بود از پل کالج روایت کنم تنها جایی که خاطره عاشورای واقعی رو برای من داره ولی….

این روزها وقتی میخوام از آزادگی و دفاع در برابر ظلم حرف بزنم فقط سکوت میکنم….