قسمت اول

دیروز تقریبا مهمترین بازی فوتبال  تاریخ سیرجان بود، گل گهر  در برابر پرسپولیس، اینقدر به عنوان یک سیرجانی از گل  گهر تعریف میکنم  و حمایت میکنم که دوتا از دوستهای پرسپولیسیم هم این بازی طرفدار گل گهر بودن( گو اینکه ممکنه با حمید درخشان هم مشکل داشته باشند!) این بازی اینقدر مهم بود که پدر بنده که ۵ شنبه ها هم تا پاسی از عصر در شرکتش مشغوله کاره راس ساعت ۱.۵ خونه بود تا بازی رو کامل ببینه. بازی شروع شد، خیلی هم خوب بود گل گهر اصلا ضعیف نبود! موقعیت خوب داشت و اصلا به پرسپولیس اجازه حمله زهردار نمیداد تا دقیقه سی که بازیکن گل گهر اخراج شد و همه فکر میکردن که کار گل گهر سیرجان تمومه( غیر از من که دلم روشن بود!) گل گهر تقریبا به (لاک) دفاعی رفت ، پرسپولیس کاری نتونست بکنه و بازی به وقت های اضافه رسید، جایی که گل گهر  باز هم دفاعی بود ولی تو یک ضد حمله صاحب پنالتی شد و بازیکن محبوب من و پوریا -مختار جمعه زاده- گل گهر رو در دقیقه ۱۱۰ جلو انداخت. این لحظه واقعا خوشحال شدم در حدی که به هوا پریدم و سبب شدم که همسایه طبقه پایین درودی بر من بفرستد. اینجا بود که توی گروه های وایبری خانوادگی هم شوری در گرفته بود و همه خوشحال بودند، دیری نپایید که از یک پرتاب اوت و جاگیری اشتباه گل گهر گل خورد و بازی مساوری شد و بازی به پنالتی کشید.  در ضربات جبار پنالتی هم هر چقدر مجید غلامی دروازه بان گل گهر خوب بود بازیکن ها پنالتی ها رو خراب کردند و تمام! رویای گل گهر برای رسیدن به نیمه نهایی و احتمالا قینال جام حذفی بر باد رفت.

به قول خواهرم:

ما بردیم، اگر چه باختیم


قسمت دوم

مسابقات ورزشی گاهی مثل جنگ  دو گروه رو مقابل هم قرار میده، به قول برگزار کنندگانش ولی با دوستی و جوانمردی من خیلی نمیخوام این تقابل رو زیر سوال ببرم، مدح کنم یا از مذمتش بگم بلکه میخوام بهانه ای باشه برای اینکه رویای بی گروهی رو یادآوری کنم.

پارسال جایزه صلح نوبل به اتحادیه اروپا رسید، چیزی که بنظر خیلی خنده دار میاد ولی اگر عمیق بشیم میبینیم تلاشی که برای یکی شدن کردن، تلاشی که برای از بین بردن مرزها (اگر چه قطعا هنوز تا بی مرزی محض فاصله زیادی هست)  کردن واقعا ستودنیه. این که دوستان در پریشان حالی و درماندگی دست هم رو بگیرند(کمکهای به یونان و..) که باعث بشن اتحادیه اروپایی مرفه تر و شادتری داشته باشن واقعا ارزش گرفتن جایزه صلح نوبل رو داره.

خیلی نمیخوام به ایرانی ها انتقاد کنم که فلان و بهمان، احتمالا بیشتر مردم دنیا همین تصورات رو دارند، مرزبندی ها ، خویش برتر پنداری رو دارند، کار زیادی هم نمیشه کرد ولی هر کدوم از ما میتونیم خودمون رو از قید و بند مکان ها رها کنیم و حداقل بواسطه اینکه کسی اهل جایی هست بر چسبی از حماقت و خساست و … نزنیم و باور کنیم که همه ما از یک نوع هستیم، از یک جنس که میتونیم مستقل از هر مشخصه شناسنامه ای خوب یا بد باشیم.

 

قسمت سوم

یک نوشته از شاملو و یک شعر جاودان از جان لنون که هر کدوم به نوبه خودشون  قسمتی از این هیچ کجایی بودن ما رو بیان کردند

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.

احمد شاملو

John lennon imagine

پی نوشت:

۱-  ما میتونیم جایی رو بیشتر دوست داشته باشیم ولی نباید فکر کنیم که این دوست داشتن دلیلی بر برتری ما ، اون مکان یا افراد مرتبط با اون هست.

۲-من سیرجان رو دوست دارم ، چون برای من پر از خاطرات خوبه، پر از آدم های خوب و دوست داشتنی.

۳- من و شما به دو دلیل نباید فکر کنیم اگر کسی اهل سیرجان، تبریز ، اصفهان ، رشت ، کابل ، سنت پطرز بورگ و یا هر جایی دیگه وجود  داره آدم خوب یا بدیه، اول چون خدا آدم های خوب و بد رو با توزیع یکنواخت روی کره زمین توزیع کرده و دومی اینکه ما عموما قضات خوب نیستیم(اگر شک دارید به دستگاه قضا نگاه کنید)

۴- بنظر شما، کلا مرزبندی میتونه خوب باشه؟ چقدر؟ یا مطلقا یه مفهومه بده؟