من اخیرا به یک فسلفه جدید رسیدم توی زندگی، اینکه کمتر فکر کنم و بیشتر عمل کنم.

اول که این جمله به گوش آدم میخوره ،‌احتمالش زیاده که آدم موضع بگیره، که یعنی چی؟ چه جوری بدون اینکه فکر کنم کاری رو پیش ببرم؟ من همیشه عادت دارم که همه جوانب رو در نظر بگیرم و بعد عمل کنم. بهتره اول یه مثال بزنم که چرا این استدلال آخر غلطه:

اثر کبری:

طبق یک روایت ، زمانی که انگلیسی ها توی هند حکمرانی میکردند با مشکلی مواجه شدند که تعداد زیادی مار کبرا توی بعضی از شهرا زیاد بوده و باعث میشده که زندگی تقریبا مختل بشه، بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه میرسند که یک راه حل خوب برای اینکه از شر مارها راحت بشن اینه که برای هر مار مرده ای که مردم تحویل بدند، جایزه ای  تعیین کنند. در ابتدا خیلی وضع خوب شده تا اینکه خیلی از مردم یاد گرفتند از این راه پول در بیارن و در نتیجه شروع کردند به پرورش مار! بنظر میومد که طرح داره شکست میخوره ، پول زیادی داره خرج میشه و مارها -احتملا- درسطح شهر کم شده بودند ولی هنوز مار مرده به سمت مرکزهای جمع آوری مار روانه میشد. تا اینکه مسئولین دوباره یه فکر فرو رفتند و تصمیم گرفتند که پرداخت پول رو پایان بدند و این جا بود که به قول ما قوز بالای قوز شد و مردم مار پرورش داده مارهای خودشون رو در سطح شهر رها کردند و بعد از کلی فکر کردن برای ثواب، شهرها مجددا کباب شدند.

از این دست مثال ها باز هم میشه زد، مثلا اینکه کلی فکر کنیم و برای حمایت از کارگرها کف حقوق تعیین کنیم تا راحت تر زندگی کنند، گو اینکه ممکنه این کف حقوق خودش باعث بیکار شدن خیلی ها بشه.

این مثال ها رو زدم که این نتیجه رو بگیرم که ما هر چقدر هم که فکر کنیم و همه جوانب رو -از منظر خودمون- بررسی کنیم باز هم نیروهایی پیدا میشن، که کار آدم رو مختل کنند و همه تقکرات آدم رو بر باد بدند.

بر اساس تجربه نه چندان طولانی من در زندگی هم ، دقیقا همین اتفاق میفته، خیلی وقتها پیش میاد که شما برای ادامه تحصیل ممکنه کلی برنامه بچینید و برای هرکسی هم تعریف کنید، از این برنامه دقیق و جز به جز شما تعریف کنه ، ولی ممکنه که در یک لحظه اتفاقی بیفته که کلی برنامه مو به مو چیده شما بر باد بره. این جاست که به نظر من زمانی که صرف اون فکر کردن شده ، درعمل هدر رفته.(‌قطعا اون فکر  کردن نتایج مثبتی هم در قوای تحلیلی یا همچین چیزی در آدم داری، بیشتر منظورم در جهت اون هدف هست)

این بخش مادی قضیه بود ولی بنظرم حتی در زمینه معنوی هم این قضیه درست هست، من اصلا هدفم بازداشتن اطرافیانم از مطالعه و تحقیق در مورد افکار و مذاهب و… نیست ، بلکه خیلی هم کار خوبیه، ولی تجربه شخصیم اینه که هر چه بیشتر توی عمق این ماجراها برید، بیشتر گیج میشد.( این هم خوبه هم بد بسته به نگاه شما) ولی اگر دوست دارید که زندگی آروم تری و لذت بخش تری داشته باشید یکی سری اصول کلی  و ساده رو مد نظر داشته باشید و به اقتضای زمان و با تکیه بر این اصول تصمیم بگیرید زندگی خیلی زیباتر و آروم تری خواهید داشت.

این ۳ اصل اصول ابتدایی منه برای زندگی:

۱-شاد زندگی کن

۲-خوب زندگی کن

۳-قبول داشته باش که تعریف بقیه در مورد این دو اصل میتونه متفاوت باشه(حتی خودت در زمانهای متفاوت)

 

با تکیه بر این ۳ اصل من سعی میکنم هر زمانی تصمیم مربوط به خودش  رو چه در قبال خودم و چه در قبال شخص دیگه میگیرم. بگیرم و به قول یک دوست خوب، هر تصمیمی که در لحظه میگیرم، بهترین تصمیم هست که اون لجظه میگیرم.

 

پی نوشت:

  • این فلسفه، فلسفه الان زندگی منه ، شاید تا آخرین لحظه باشه، شایدم  فردا به یه فلسفه بهتر ارتقا پیدا کرد(اصل۳)
  • هیچ فلسفه ای، تا الان توی زندگی من کمالی نبوده، یعنی همیشه تصمیم هایی بوده که با نگاه افسوس گرا بشه افسوسش رو خورد ولی این فلسفه این روزها زندگی منو خیلی راحت تر کرده.
  • من فیلسوف نیستم و نمیدونم باید از واژه فلسفه استفاده کنم برای این چیزهایی که گفتم ولی فلسفه مناسب ترین مفهوم رو حداقل به خودم میرسونه!
  • من بیشتر راجع به فکر نکردن حرف زدم و کمتر راجع به عمل نکردن حرف زدم،‌ولی بیشتر عمل کردم!(فیلسوف درون بود این یکی واقعا!)
  • با اینکه پیش میاد اوقاتی که ناراحت ، باشم و غمگین ولی خودم رو یک آدم شاد میدونم!
  • امیدوارم روزی باشه که همه ما شاد باشیم، سخت نگیرم، کمتر فکر کنیم و بیشتر عمل کنیم.