همه ما توی زندگیمون قضاوت میکنیم. تقریبا راجع به همه چیز! چقدر هوا سرده، چقدر ترافیکه، چه رنگ قشنگی داره، چه طراحی متفاوتی داره، چه آدم پستیه، چقدر فراموشکاره، چقدر نشناسه، چقدر ساده نگره  و……

اگر به خودمون نگاه کنیم ،‌میبینیم که یک برچسب آماده برای معرفی همه افراد داریم و اگر با خودمون صادق بشیم، غالب این برچسب های ما سیاه رنگند و به غیر از عده معدودی از مقربین، اکثر افراد رو داریم با قسمت سیاه ولو کمرنگشون میسنجیم.

بیشتر مواردی که من دیدم اینجور بوده که یک برچسب سیاه، خیلی ویژگی های خوبی داره، ولی توی چند مورد معدود رفتارش باب میل ما نبوده، همین کفایت میکنه که با خیال راحت اون آدم رو در لیست برچسب سیاهها قرار بدیم.(شما هم با این برداشت موافقید؟)

هنوز به جواب قطعی نرسیدم که قضاوت بذات بده،یا بیشتر از اون قضاوت منفیه که بده ولی برای هرکدوم از این ها یک پیشنهاد دارم( که هردوش در حالت تجربه شدنه و حداقل برای من زوده که اعلام کنم ۱۰۰درصد نتیجه میده)

۱-اگر فکر میکنید که قضاوت منفی مشکل ماست

هر وقت راجع به یک نفر قضاوت منفی کردید، همون لحظه یا در زودترین زمان،همه ویژگی های مثبتی رو که داره رو روی یک کاغذ بنویسید.

۲-اگر فکر میکنید، قضاوت بذات بد است:

یک از دوستهام توی یک چالش درختی  قرار داره، چالش بدین صورته که هر وقت میخواد راجع به یک چیز قضاوت میکنه، به اون میگه درخت، عجب آدم درختی! چه لباس درختی! درخت برای دوست من نماد خنثی بودنه، نه بد پنداشته میشه و نه خوب و با این تمرین میخواد به سمتی بره که کمتر قضاوت کنه.

اگرفکر میکنید که نگاه قضاوتگرتون باید نسبت به قبل متفاوت باشه شما هم یکی از این دوچالش رو امتحان کنید و نتیجه اش رو به من بگید.


 

 

یک روایت منسوب به پروفسور حسابی هست که بیشتر ما اون رو شنیدیم و فکر میکنم بی ارتباط با این بحث نباشه:

پروفسور حسابی میگفت: در دوره تحصیلاتم در آمریکا ، در یک کار گروهی با یک دختر آمریکایی به نام کاترینا و همینطور فلیپ ،
که نمیشناختمش همگروه شدم.
از کاترینا پرسیدم : فلیپ رو میشناسی؟ کاترینا گفت: آره ، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه.
گفتم : نمیدونم کیو میگی گفت: همون که چشمهای مشکی و قشنگی داره.
بازم نفهمیدم با کی بود. گفت: همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه.
گفتم: من نمیشناسم. گفت: همون پسری که کیف و کفشش رو همیشه با هم ست میکنه.
بازم نفهمیدم منظورش با کی بود! کاترینا تُن صداشو کمی پایین آورد
و گفت: فلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچر میشینه…

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن با خودم گفتم: اگر کاترین از من در مورد فلیپ میپرسید چی میگفتم؟؟؟
حتما سریع میگفتم: همون معلوله دیگه!!! وقتی نگاه کاترینا رو
با دیدگاه خودم مقایسه کردم ، خیلی خجالت کشیدم… 


 

پی نوشت:

مثل همیشه مخاطب اول این نوشته خود من بود.