عجب تیتر فلسفیی...

گذشته:چند وفت پیش سیرجان بودم و دم در خونه یکی از اقوام داشتیم مرور خاطرات میکردیم. خاطره اوندفعه که عمو(هوشنگ) با نیما ایران اومده بود، روزهایی که پسر عمه ام دانشگاه قبول شده بود،از زمانهایی که شیراز بودیم و فلکه گاز و برای خوردن سمبوسه پیتزایی از در ماشینرو «فشنگی» میرفتیم و میخردیم و یا برای خوردن بستی و فالوده شیرازی از در «ابریشمی» خارج میشدیم و زود توی پارک آزادی بودیم و کلی کیف میکردیم. خاطره ها رو میگفتیم و اصلا فکر نمیکردیم که این خاطره ها مال چندسال پیش هست… چندسال؟ ما یازده سال پیش شیراز رو ترک کردیم، عمو ۹ سال پیش با نیما اومده بودو بیشتر خاطرههای شیراز مال سیزده، چهارده سال پیش بود و تمام مثل دیروز روشن…

بیشتر از اینکه شوکه بشم از اینکه چقدر این زمان زود گذشته به این فکر رفتم که زمان رو به جلو چقدر زود خواهد گذشت، همین لحظه های که با دوستام هستم، لحظه هایی که کار میکنم ، لحظه های که درس میخونم و لحظه هایی که دست محبوبم! رو گرفتم….

بعد از مرور خاطرات و سالها رسما پاهام سست شده بود و تا شب ذهنم درگیر بود ، که چرا اینقدر زود می‌گُذرد و می‌گُذریم بدون درک درستش، با حصرتهایی که همیشه میتونه وجود داشته باشه. همون شب قرار بود که راهی تهران شیم. ۴ نفر بودیم(من ، پدر ، مادر و البته پسرعموم(۱) ) ساعتی رانندگی کردیم، گرچه حالمون خیلی خوب نبود ولی سعی میکردیم که سفر سخت نباشه،۲ ۳ ساعتی از نیمه شب گذشته بود پسر عموم شروع به صحبت جدی کردیم: راجع به اینکه چرا زمان اینقدر سریع میگذره، چجوری باید کاری کرد که گذشتن این لحظه ها سخت و دردناک نباشه وقتی بهشون فکر میکنیم افسوسش رو نخوریم…

پسرعموم یک جواب ساده کلیشه ای داشت برای اینکه چجوری باید توی از گذشتن این لحظه ها لذت برد و افسوس نخورد: درلحظه زندگی کن! ولی واقعا معنی این جمله چی هست؟ حسین بر اساس تجربه(های ارزشمند) خودش توی زندگی جوابشو اینجوری تکمیل کرد که :«بنظر من وقتی میشه در لحظه زندگی کرد که بتونی شکر گذار باشی، شگرگذار چیزهای با اصالت زندگی» حسین یه مثال خیلی خوب برای اینکه اصالت رو بهتر درک کنیم داشت،‌ میگفت اگر لب دریا باشی، احتمالا بیشترین نیازی که داری به یک شربت خنک هست یا یک نخ سیگار یا هرچیزی که لب دریا آدم رو بیشتر کیفور میکنه ولی اگر چند متر اونورتر توی دریا گیر افتاده باشی و نتونی کاری بکنی به تنها چیزی که فکر میکنی همون نفسهایی هست که لب ساحل میکشیدی، به اون گامهایی که روی زمین سفت بر میداشتی.


اینکه هر لحظه بتونی به چیزهایی که اصیل هستند مثل نفس کشیدن، مثل راه رفتن روی زمین سفت، مثل دوست داشتن، مثل دیدن منظره‌های قشنگ، مثل شنیدن نغمه های زیبا و…. توجه کنی و از داشتن تواناییشون لذت ببری و شکرگذارش باشی، یعنی در لحظه زندگی میکنی….

امروز هم تولد ۲۳ سالگی من بود، خیلی مهم نیست که ۲۳ سال تموم شده یا شروع،خیلی هم مهم نیست که برای مرور خیلی از خاطره ها باید بیش از ۱۴ سال عقب رفت، حتی مهم نیست که ۱ سال دیگه همچین روز من کی هستم و کجا هستم، مهمترین چیز برام اینه که بتونم هر لحظه از زندگی لذت ببرم، شکرگذار همه نفسهایی باشم که میکشم و از اینکه اصالت زندگیم رو بهتر از همیشه میشناسم شادمان باشم :)

budha


حال(داستان):امروز صبح با شایان برای یک جلسه ای راهی کارخونه ای توی مهرشهر کرج شدیم ، بعد از اینکه جلسه تموم شد برای اینکه آقا شایان محموله ای رو از آقا مصطفی تحویل بگیره ساعتها روبروی شهرداری منطقه ۱۲ کرج و کاخ مرمر منتظر بودیم، مستقل از اینکه چقدر از این لحظه های انتظار لذت بردم و درود نثار آقا مصطفی کردم بعد از حرکات و تماس های مشکوک شایان یهویی با این خبر مواجه شدم که فراز با ماشین تصادف کرده(ماشین از روپاش رد شده و البته زمین خورده، خلاصه اینکه) پاش دچار شکستگی شده،بعد از اینکه آقا مصطفی انتظار ما رو به پایان رسوند و آقا شایان یک ساندویج خوشمزه لشکرآبادی‌طور(۳) به من داد تصمیم گرفتیم که بریم خونه آقا فراز.قرار بود که امیر خان رو هم سر راه برداریم ولی در تماس پایانی متوجه شدیم که زودتر به خانه فراز رفته است! وقتی به خونه فراز رسیدیم در کمال ناباوری خود فراز با پای شکسته از پشت آیفون جواب ما رو داد،سرتون رو درد نیارم وفتی وارد خونه فراز شدیم، وقتی دیدم پای فراز چنان دردناک! به داخل خمیده شده و به جای دوتا کفش فراز ، ۱۶ جفت کفش اطراف جاکفشی قرار داره… متوجه شدم!

بعد از اینکه روی مبل حال احوال کنان نشستیم،چندتا آدم دوست داشتنی والبته کچل تولد تولد ، تولدت مبارک خوانان از اتاق(خارج و به سالن) وارد شدند و بنده هم اشک ریزان(که البته در درونم بود و همه به تمسخر میگفتن چقدر ذوق کردی :پی) و کیفور….


حال: دیدن رُفقای دانشگاه بعد از یه مدت طولانی خیلی خوبه ولی اینکه بهونه اش تولد آدم باشه خیلی خیلی حس خوبی به آدم میده، خیلی خیلی باید ممنون باشم بخاطر داشتن همچین دوستهای با صفایی که وجودشون به آدم انرژی میده، خیلی ویژه ممنونم از شایان که این برنامه رو چیده بود و همه بچه های با صفا رو جمع کرده بود( والبته قطعا منو سوژه میکنه :دی) خیلی ممنونم از فراز و خونه‌اش که یکی از جذابترین و پرخاطره ترین مکان‌های اکیپ ماست! خیلی ممنون از آقا مهدی گل که کلی تدارک دیده بود، خیلی ممنون از علی آقا که از راه دور اومده بود و کلی بودنش خوشحالم کرد، خیلی ممنونم از امیرحسین (:دی) و البته خیلی ممنونم از امیرخان که از اوناییه که در عین اینکه میتونه آدمو افسرده کنه میتونه یهویی خیلی هم شادش کنه(خب امروز هم دقیقا همینطور بود!) و خیلی خیلی ممنونم از آقا پوریا و آقا صادق که گرچه نبودن ولی خیلی باحال بودن.

خیلی ممنونم از همتون که اینقدر باحالید و قشنگ هم معنی هستید با دو واژه دوست و رفیق :)


پی نوشت:

۱-اگر بخوام دونفر از آدمهایی که توی زندگی من تاثیر زیادی گذاشتن و اگر نبودند مهدی الان این مهدی نبود ، حسین قطعا یکی از اونهاست. (اگر خواستید بدونید که نفر دیگه کیه میتونید مطمئن باشید که اون خواهرمه )

۲-شاید متن یه سری جزئیات داشته باشه که اگر نبود هم فرقی نمیکرد ،بیشتر هدفشون این بوده که من خاطره ها رو بهتر بخاطر بیارم.

۳-تشکر ویژه از آدمهای ویژه باشد که متوجه شوند :دی

۴-چندخط ۳ روز دیگه ۱ ساله میشه، یکی از تجربه های خوب زندگی من…

۵- احتمالا چندتا بازدید کننده جدید وارد چندخط خواهند شد، امیدوارم که بهونه‌ای باشه برای بیشتر فکر کردن و بیشتر نوشتن…