از محاسن وبلاگ شخصی و ناشناخته این است که می‌توان بدون اینکه ذره‌ای نگران این باشی که مردم نگران بالای منبر رفتن تو باشن و با عباراتی اینچنین که «وی دوباره بالای منبر رفت» مزاحم حرف زدن و فکر کردنت بشن، بالای منبر بری ، حرف بزنی، فکر کنی و از بالای منبر رفتن خویش لذت ببری. اینجا جاییست که هیچ نامحرمی حس و حال سرزدن به آن را ندارد :دی

قبلا هم گفتم، من از ابتدای زمانی که برای خوندن کنکور شروع کردم ، هدف اصلیم این بود که از زندگی و لحظه‌های اون لذت ببرم،(البته شاید هم شروع این وبلاگ هدف آغاز اصلی برای این بود) مثلا توی کنکور شاید خیلی‌ها هدفشون قبول شدن توی یک دانشگاه خوب بود که بواسطه اون بتونن اپلای کنند یا شغل پرپولی دست و پا کنند ولی موقع خواندن برای کنکور زجر می‌کشیدند و از کنکور به عنوان بدترین روزگارهای زندگیشون یاد می‌کردند، اما هنوز هم اگر از من بپرسند اون دوران یکی از بهترین‌ دوران‌های من بود ولی….

توی دوره دبیرستان یه مفهومی برای خودم کشف کرده بودم و اسمشو گذاشته بودم زندگی سینوسی،  توی همون دوران کوتاه زندگی این تجربه رو داشتم که یه سری روزها هست که زندگی خیلی شیرینتر و جذابتری دارم و روزهای دیگری هست که اصلا حس و حال زندگی کردن هم ندارم، چندسال بعدتر فهمیدم توی اقتصاد یک مفهوم خیلی جدی و پرکاربرد وجود داره به اسم چرخه تجاری، چرخه ای که در طول اون اقتصاد با رشد و رکود مقطعی مواجه میشه ،‌رشد و رکودی که توی کوتاه مدت وجود داره ولی در امتداد رشد اقتصادی هر کشوری حرکت میکنه، چیزی که الان میدونم اینه که یکی از اصلی ترین دغدغه های اقتصاد کلان تحت کنترل در آوردن این چرخه‌های اقتصادی و کم نوسان کردن این دوره‌هاست….

مشاهداتم این حس رو به من میده که توی این دنیا الگو‌های مشترک زیادی هست که جاهای متفاوت و بی ربطی تکرار میشه، همین چرخه اقتصادی، همین زندگی سینوسی. این روزها برخلاف چندماه گذشته فکر میکنه توی بخش رکود اقتصادی زندگی سینوسی خودم قرار دارم!!! یکی از مهمترین  دلایل این مشکل گرفتار شدن به روزمرگری هست، هر روز صبح بیدار میشم، یا روی تخت وول میخورم یا آماده میشم برای رفتن به دانشگاه، در دانشگاه هم که یا برای نوشتن تمرین وقت میگذارم یا برای کوییز میخونم و در همون زمان‌ها (از اشتباه استراتژیک) به حرف زدن[…]  تا شبی که  خسته اما با لبخند به خانه برمی‌گردیم ، خواب  و صبح بیدار میشم، یا…..

امروز بعد از مدت‌ها فرصت شد که با یک دوست جدید و یک دوست قدیمی راجع به این مسائل صحبت کنم و این باعث شد که یخرده بیشتر به خودم و اتفاقات اطرافم فکر کنم:
من این روز‌ها تقریبا همه کارها رو دارم بخاطر اجبار انجام میدم، هیچ کدوم از این کارها بخاطر دل خودم نیست ، تحویل تمرین، خوندن همه از سر اجبار ،‌انگیز‌ه‌هایی که کمک کنه از سر شوق درس بخونم و بعد از خوندنش از یادگیری که داشتم رضایت درونی پیدا کنم خیلی کمتر شده، این اجبار لذت درس خوندن رو از من گرفته، این فقدان لذت باعث میشه که من از کارم نتیجه نگیرم و این نتیجه گرفتن لذت نبردن از درس رو تشدید میکنه و زندگی رو سختتر میکنه.

وقتی که درس اقتصاد رو شروع کردم، خیلی از فعالیتهای دیگه ای که داشتم ( و دوستشون داشتم)رو قطع کردم تا بتونم تمرکز بیشتری داشته باشم برای درس خوندن و دوست داشتم این تمرکز کمک کنه تا از درس‌خواندن لذت ببرم ولی به دلایلی (که خودم اون رو (به اشتباه) وجود افراد با انرژی نامثبت میدونستم)  این اتفاق نیفتاد، انرژی منفی به سراغ من اومد فوقع ماوقع….

این یکی از فرضیه‌هایی ممکن هست،یکی از فرضیه‌ها ممکنه این باشه که اقتصاد رشته من نیست، این گزاره میتونه درست باشه ولی میتونه هم نباشه، امروز یکی از دوستام توی گروهی تلگرامی همچین پیامی فرستاده بود:

when a child learns to walk and falls down 50 times, she never thinks to herself “maybe this isn’t for me?”

یعنی ممکنه که من بخاطر این که توی اقتصاد چند بار افتادم( :دی منظور قطعا افتادن به اون معنا نیست بلکه به معنی درک عمیقشه(تقریبا))  فکر میکنم که اقتصاد رشته من نیست؟


توی ۴ ۵ ماه گذشته اشتباه داشتم، از مهمترینشون ننوشتن توی این وبلاگ بگیر تا اینکه برخلاف گذشته تحت تاثیر حرف های منفی قرار گرفتم. از کارهایی که دوست داشتم فاصله گرفتم و خیلی درگیر روزمرگی شدم….
این مدت در این مورد خیلی فکر کردم و فکر میکنم چیزهای خوبی هم یادگرفتم، الان سعی میکنم که بیشتر عمل کنم و کمتر فکر کنم تا از لحظه‌های زندگیم بیشتر لذت ببرم! :)