دسته: خودنوشت

خوب یعنی قدیمی

تو حکمت خدا آدم میمونه، بخش خوبی از روزها رو همینجوری واسه خودت سر به هوا ،اینور و اونور،  نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری ، زندگی خودتو میگذرونی…

بعد یهو توی کمتر از ۵ ساعت، با و بدون هماهنگی دو تا از بهترین دوست‌های زندگی‌تو می‌بینی و همینطور ویژژژ شروع میکنی به صحبت کردن و صحبت شنفتن! کانهو گمشده‌ای که مدتها بود حس و حالت رو گرفته بود رو پیدا میکنی…

vghmfyjmfy

در یک لحظه، می‌فهمی که بعضی افراد در قلب تو هستد نه در زندگی تو.


 

عجیب اینکه افرادی توی قلب آدم مي‌رن که توی زندگی روزمره تو جایی ندارن، این‌ها همونهایی هستن که هر وقت روزمرگی اعصابت رو بهم ریخته میتونی باهاشون صحبت کنی، به زندگی بخندی،به آدمها و خودت(بدون خجالت) غر بزنی، با شعرها بازی کنی ،  از جدی نگرفتن دنیا لذت ببری.

امروز خوب سر ذوق اومدم، از اینکه یک دوست قدیمی به وبلاگی با نوشته‌های نشده سر می‌زنه و غر میزنه که بنویس، از اینکه نگاه چپ چپش رو روانه روزگار من میکنه که اگر ننوشتم حتما خجالت بکشم. :دی

امروز خوب سر ذوق اومدم،‌از اینکه میشه راحت با یک دوست قدیمی ناله کرد، ناله شنفت و بیشتر از اون خندید به جک‌هایی که از این ناله ها می‌سازیم در حدی که اشکمون در بیاد!


خیلی مهم نیست دوستهای دلی همکارت باشن، هم دانشگاهی یا هر کسی که ممکنه هر روز ببینی، دوستی که راه دل رو پیدا کنه حتی اگر کنارت نباشه، همیشه همراهت می‌مونه.

پ.ن:
امروز آلبوم چشمه نوش شجریان رو دانلود کردم و گوش کردم:
ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم

همراز عشق و همنفس جام باده ایم

 

 

برای زینب ، زهرا ، پوریا ،پوریا و مسیح
بیشتر

لذت کمتر داشتن با ساختن اوریگامی

لازم نیست همیشه فکرهای بدیع و نو رو برای نوشتن انتخاب کرد گاهی معرفی چندتا منبع خوب برای خوندن و مفید بودن میتونه ارزشمندتر باشه، اینجا شما با دوتا سایت خوب و دوست داشتنی آشنا میشید. سایت هایی که خوندن و استفاده از مطالبش باعث میشه لذت بیشتری از زندگی ببریم یکی با کمترداشتن و یکی با اوریگامی ساختن!

بخش اول: لذت کمتر داشتن

هر لحظه توی دنیای پر از تبلیفات  و مصرف زده امروز ممکنه از جوی که درست شده خسته بشیم و به فکر فرو بریم که واقعا راه و رسم درست زندگی ما این هست یا این ره که میرویم به اتوبان کردستان است؟

عارفه نویسنده این وبلاگ از اون دست افراده که حسابی به این قضیه فکر کرده و ایده های خوبی برای مقابله با مصرف زدگی داره و راه حل مناسب رو زندگی مینیمال میدونهمصرف زدگی که توی ایران به خاطر خاصیت خوب چشم و هم چشمی شاید اثر شدیدتری هم داشته باشه، عارفه توی مصاحبه با دویچه وله نظرشو رو در مورد این زندگی مصرف زده داخل ایران اینطوری بیان میکنه:

«فکر می‌کنم مصرف‌زدگی و رقابت در هرچه بیشتر داشتن، در ایران امروزی متاسفانه خیلی از کشور انگلیس که من با آن آشنا هستم بیشتر است و به دنبال خودش ناراحتی‌ها و استرس‌ها و حسادت‌ها و حسرت‌‌های زیادی هم دارد که متاسفانه زندگی را تلخ می‌کنند. امیدوارم نوشته‌‌‌‌های من بتواند ایرانیان بیشتری را با این سبک زندگی آشنا کند و کیفیت زندگی‌شان را بهبود ببخشد.»

اینطور که من از نوشته های وبلاگ لذت کمتر داشتن برداشت کردم، کمتر داشتن تنها مربوط به خرید کمتر نیست، بلکه خلوت کردن خانه هم یکی از بخش های مهم زندگی هست. عارفه برای اینکار هم تجربیات خودش رو توی صفحه اینستاگرامش با بقیه به اشتراک گذاشت و ماحصلش کتابی شده به اسم خانه خلوت در یک ماه.

این کتاب یک دوره یک ماهه برای خانم ها و آقایان خانه داره که خیلی خوب و دلنشین کمک میکنه که در عرض یک ماه یک خانه ای تازه و پر از آرامش خواهید داشت. نکته جذاب اینه که عارفه این کتاب رو برای هرکسی اختصاصی طراحی میکنه و  میتونه یک هدیه خوب باشه  برای خودتون و یا هرکسی که دوستش دارید و براش یک زندگی پر از لذت رو میخواهید، برای تهیه کتاب میتونید به لینک زیر مراجعه کنید و خیلی راحت به کتاب دسترسی پیدا کنید:

وبسایت لذت کمتر داشتن اخیرا یک انجمن هم برای تبادل نظر همه کسایی که داشتن زندگی ساده براشون یک دغدغه هست رو ایجاد کرده و اگر دوست داشتید میتونید تجربیات و نظریات خودتون رو در این مورد بیان کنید  و یا از نظرات سایر افراد انجمن استفاده کنید.

 


 

بخش دوم: آموزش اوریگامی در کازیه

توی خیابون دارید تنها دارید راه میرید(یا حتی دو الی چند تایی)  و ناگهان یک کاغذ تبلیغاتی در دستان شماست، بیشتر ما کاغد رو مچاله میکنیم و روانه گوشه خیابان میکنیم ولی اگر کمی حوصله و ذوق داشته باشیم، میتونیم با داشتن اون کاغذ و تا کردنش یک شکل زیبا درست کنیم و به هرکسی که دوست داشتیم(بخصوص خودمون) هدیه کنیم.

کازیه محلی هست برای دیدن و الهام گرفتن از اوریگامی و یادگرفتن شکل های جدید و متفاوت برای ساختن وسایلی برای استفاده خودتون یا هدیه کردن به مناسبتهای متفاوت.

اوریگامی هنر جالبی است که علاوه بر جنبه تزیینی و سرگرمی٬ کاربردهایی هم دارد. اگر از علاقه‌مندان به هنر کاغذ و تا هستید و می‌خواهید اطلاعاتی راجع به کاربرد این هنر کسب کنید٬ در کازیه می‌توانید با کاربردهای مختلف اوریگامی آشنا شوید.

عادله نویسنده وبلاگ سعی کرد به زبان ساده و با عکس های زیبا و گویا همه مراحل ساختن شکل های اوریگامی رو به شما یاد بده.

در کازیه شما میتونید  آموزشهای مثل آموزش ساخت درنای اوریگامی رو ببینید

ویا در مورد داستان ساداکو  و درنای اوریگامی که باعث شده درنای اوریگامی  نماد صلح بشه

و همینطور آموزش اوریگامی های که میتونه باعث حفظ محیط زیست بشه بخونید ، یاد بگیرید و بسازید.

 


 

بخش سوم: پی نوشت

اگر وارد  این دوسایت بشید میبنید که از نظر ظاهری شباهت زیادی به چند خط دارند(در اصل چند خط شبیه به اون دوتا شده!)، خب دلیلش سادست، ما سه تا خواهر و برداریم و دوست داشتیم که از یک ظاهر خوب  و مشترک استفاده کنیم!
امیدوارم که هر سه این سایت ها برای شما مفید و جذاب باشه :)

 

 

بیشتر

On va s’aimer on va danser Oui c’est la vie

همونطور که همه میدونستید، این چند وقت یعنی از بدو شروع این وبلاگ من مشغول فریضه کنکور دادن بودم، همونطور که اینجا گفتم همه تلاشمو کردم و به هر ترتیبی بود کنکور به پایان رسید و حالا وارد یک مرحله جدید شدم، حتی یک دنیای دیگه.

وقتی شما هدفی مثل کنکور دارید خیلی راحت میدونید که وظیفه شما چیه- باید درس بخونید- ولی وقتی که کنکور نباشه، دانشگاهی نباشه کار سختی پیش روی شماست، تخصیص بهینه زمان ، فکر و انرژی برای بهتر کردن خودتون(؟)، کلی بودن این قضیه باعث میشه که خیلی راحت توی دام پرسه زدن بیفتید و خیلی زیاد از این شاخه به اون شاخه برید و  البته در این شرایط همیشه فکر اینکه زمان زیادی پیش روی شما هست، شما رو فریب میده تا زمان بیشتری رو به نگاه کردن به دیوار  بگذرونید.


 

چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت میکردم و سوالی که این روزها خیلی از خودم و همه میپرسم رو ازش پرسیدم که پیشنهادت برای این چند ماه خالی پیش روی من چیه؟ خیلی ساده جواب داد که دنبال رویاهات برو! این دغدغه چند وقتی بود که توی ذهن من بود و به دلایل واضح توجه بهش رو به تعویق مینداختم، ولی این حرف ساده بعد از کنکور سریع این دغدغه رو فعال که  ای مهدی تو چه رویایی داری؟ اصلا مهدی تو میدونی رویا چی هست؟ چقدر بزرگ هست و چقدر دست یافتنی و چقدر محدود به زمان؟ چقدر وابسته به شخص تو و چقدر وابسته به دنیای اطراف تو؟

(بیشتر…)

بیشتر

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

شاید بهتر بود این پست رو یک ماه دیگه بنویسم، شایدم هم یک ماه دیگه مکملی بر این پست نوشتم، به هرحال امروز آغازی بود بر پایان پرهیجان ترین و پر چالش ترین و آموزنده ترین چهارسال و نیم زندگی من!

ساعت دو نیم میدان ولیعصر یک کلاس برای کنکورم داشتم و مجبور بودم نیم ساعت زودتر از سر کلاس بزنم بیرون که به وقت برسم، حدود ۱۵ دقیقه طول کشید تا استاد دست منو ببینه و اجازه ای بده که از کلاس بیرون برم و در لحظه ای که بنظر اومد متوجه من شده بدون توجه به اینکه اجازه داد یا نه بلند شدم و از کلاس خارج شدم -و شتلق برخورد کیفم با در کل کلاس رو ساکت کرد بی توجه به این صدا سریع از کلاس بیرون اومدم- وقتی با دوستم-مهدی- سوار اتوبوس شدیم که به سمت میدون ولیعصر بریم به خودم اومدم و دیدم که ای دل غافل این کلاس رسما آخرین کلاس من در دوران کارشناسی بود، دورانی که برای خیلی ها بهترین دوران زندگیشون بوده اما برای من……

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

ساعت بدترین نماد برای گذر زندگیه ، امروز ساعت ۱۲، فردا ساعت ۱۲ ، ساعت ۱۲، ساعت ۱۲ یک اتفاق تکراری. هیچ لحظه ای تکراری نیست! قطره که از یک نقطه بگذره، برای همیشه گذشته و رفته و اون نقطه رو یکبار لمس کرده و تمام. همه تجربه ها برای ما یکتاست، هر لحظه، چه زمان نوشتن این متن برای من و چه زمان خواندن برای ما  همه این تجربه ها یکتاست و بدون تکرار.

بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین

آب همه آلودگی ها رو از بین میبره، همه سختی ها رو سیقل میده و زمان  هم مثل آب. نگاه که میکردم لحظه های زیادی بود که ناراحت شده بودم، لحظه های زیادی بود که ناراحت کرده بودم و حالا همه چیز صافتر از قبل بود.  هیچکسی هیچ تاثیر منفی در روند زندگی من نداشته و بر عکس و هر اثر بظاهر منفی امروز فقط نمود مثبتش رو برام باقی گذاشته…

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

نگاه کردن به گذشته خیلی خوبه، بخصوص وقتی که افسوس نخوری و خب هیچکس نباید افسوس بخوره- هر شخص عاقلی بهترین تصمیمی که میتونه رو در لحظه میگیره، پس هیچ جای غصه خوردنی وجود نداره. من هم از این قضیه مستثنی نیستم. خیلی شک میکردم به تصمیم هایی که در گذشته گرفته بودم ولی حالا از هیچکدومشون پشیمون نیستم، اگر همه این تصمیمها نبود، من اینقدر از زندگیم راضی نبودم.

بر لب جوی نشستیم و گذر عمر دیدیم

خودم تعجب میکنم از این همه اتفاق که این سالها افتاد، از این همه تغییرهایی که کردم و خیلی خوشحالم از اینکه میتونم لذت ببرم از آدمی که ۴.۵ پیش بودم و لذت ببرم از آدمی که امروز هستم. خوشحالم از اینکه این همه دوست خوب پیدا کردم که همه شون لحظه های خوبی رو برای هممون ساختن، همشون چیزی داشتن برای یاد دادن. خوشحالم بخاطر همه این تجربه های ناب و متفاوتی که داشتم و خوشحالترم از اینکه همیشه دل به دریا زدم.


 

شتلق!  امروز با یک خروج پر سروصدا کلاس های دوران کارشناسی من تموم شد و برام یک دنیا درس گذاشت، اینکه میشه از هرکسی یاد گرفت، اینکه میشه در هر شرایطی شاد بود و خندید، اینکه حتی بعد از ۴ سال هم نباید از دوست پیدا کردن دست برداشت.اینکه در هر شرایطی بی توقع دوست داشت و ……

از همه مهمتر اینکه امروز بهتر از همیشه میدونم که لحظه هایی که سختترین و شاید تلخترین تجربه هات رو داری در آینده نه چندان دور میتونه از زیباترین لحظه های عمرت باشه.

 

 

خیلی الکی- خیلی ساده- خیلی زیبا به سوی روزهایی حتی زیباتر از الان!

 

 

 

بیشتر

حس خوب مهربان دیدن

۱- امروز بعد از مدتها توی یک ساعت پر ترافیک تصمیم گرفتم به جای اینکه با مترو به سمت خونه برم، سوار بر اتوبوس و زبان خوانان به سمت خانه حرکت کنم، سوار شدم و شروع کردم به زبان خوندن، تقریبا بعد از ۱۵ دقیقه لغت های روزم تموم شد و حتی چند لغت اضافی هم خوندم از سر خوشی(معمولا هرچقدر هم که زمان داشته باشم از یه تعداد معینی لغت در روز بیشتر نمیخونم!( توضیح اضافه مبنی بر اینکه خواستم از وقت مرده استفاده کنم ولی قسمت و حسش نبود)) القصه… گوشی رو کنار گذاشتم و خواستم  منتظر باشم یا عصبی بشم از اینکه توی ترافیک گیر کردم و به درسم نمیرسم ولی انگار نه انگار، خیلی خوب داشتم از ترافیک و گذراندن وقت لذت میبردم.

۲-خیلی وقتها وقتی یک آدم مسن میاد شروع میکنه به حرف و گاها غر زدن ما سعی میکنیم سریع تر بحث رو تموم کنیم  ولی بعد از مدتی که یک آقای نسبتا مسن کنار من نشست و شروع کرد به باز کردن سر صحبت:

یک بنده خدایی چندبار با صدای بلند به صحبت کردن با تلفن مبادرت نمود و آقای همنشین بنده یاد خاطره ایش افتاد از سفرش به آلمان پیش عروس و پسرش(اول کار اصلا به قیافش نمیخورد که پسری ساکن آلمان داشته باشه، گو اینکه بعدا کاشف به عمل آمد که دختر و دامادی ساکن کانادا هم دارد) افتاد و زمانی که خودش سوار اتوبوس بوده که عروسش باهاش تماس میگیره و این بنده خدا (به قول خودش) مثل دهاتی ها شروع میکنه با صدای بلند با تلفن صحبت کردن و میبینه که همه دارن با چشمانی از کاسه درآمده خیره به او مینگرند، لیکن حدس میزنه که ای دل غافل نکند در این بلاد صبحت کردن با تلفن آن هم با صدای بلند از منکرات اتوبوس سواری است (ای کسانی که در‌‌ آن بلاد بوده‌اید این گفته را تصدیق میکنید؟) و کلی از با هم به اون حس خجالت -با مزه ای – که اونجا پیدا کرده بود خندیدیم و باز هم پراکنده با هم صحبت کردیم.

۳- در یکی از ایستگاه ها یکی از مسافرین( که دانش آموز می نُمود) قصد پیاده شدن کرده بود، کارت-بلیطش رو زد ،شارژ نداشت، دست بر قضا پولی هم همراهش نبود، من و آقای همنشین کلی نگران شدیم که راننده واکنش تندی نشون بده ولی خیلی مهربون و خوش برخورد گفت اشکالی نداره و سریع حرکت کرد، این بار هم من و هم آقای همنشین خاطره ای داشتیم از راننده ای که برخوردی توهین آمیز با همچین مسافری داشته اند.

این داستان ها رو برای خودمون نگه داشتیم تا اینکه در یک ایستگاه دیگه خانمی مسن پیاده شد و گفت که کارتش رو فراموش کرد و راننده باز هم با خوشرویی گذشت این بار همنشین داستانش رو برای آقای راننده هم تعریف کرد، راننده از شنیدن داستان خندید و گفت که اتفاقه، ممکنه پیش بیاد، شاید برای خود من یا زن و بچه من هم این اتفاق پیش بیاد و گفت که از موقعی راننده اتوبوس شده روزیش رو سپرده دست خدا و خیلی برای این چیزا اعصاب خودش رو خورد نمیکنه.

۴- چقدر خوبه که آدمهایی پیدا میشن که اینقدر مهربونند و این قدر به اطرافشون انرژی میدن، شاید یکی از دلایلی که من اصلا از ترافیک عصبی نشدم همین حس خوبی بود که راننده درست کرده بود، شاید هم الکی حالم خوب بود، به هر حال نتیجه اش این شد که من  تصمیم گرفتم وقتی به خونه رسیدم بلافاصله این حس های خوب رو با شما شریک شم و اصلا هم دغدغه این رو نداشته باشم که امروز (تا الان) هیچی درس نخوندم. :)

بیشتر