دسته: نوشتار

منبری برای خویشتن-از هیچ و همه چیز ۱

از محاسن وبلاگ شخصی و ناشناخته این است که می‌توان بدون اینکه ذره‌ای نگران این باشی که مردم نگران بالای منبر رفتن تو باشن و با عباراتی اینچنین که «وی دوباره بالای منبر رفت» مزاحم حرف زدن و فکر کردنت بشن، بالای منبر بری ، حرف بزنی، فکر کنی و از بالای منبر رفتن خویش لذت ببری. اینجا جاییست که هیچ نامحرمی حس و حال سرزدن به آن را ندارد :دی

قبلا هم گفتم، من از ابتدای زمانی که برای خوندن کنکور شروع کردم ، هدف اصلیم این بود که از زندگی و لحظه‌های اون لذت ببرم،(البته شاید هم شروع این وبلاگ هدف آغاز اصلی برای این بود) مثلا توی کنکور شاید خیلی‌ها هدفشون قبول شدن توی یک دانشگاه خوب بود که بواسطه اون بتونن اپلای کنند یا شغل پرپولی دست و پا کنند ولی موقع خواندن برای کنکور زجر می‌کشیدند و از کنکور به عنوان بدترین روزگارهای زندگیشون یاد می‌کردند، اما هنوز هم اگر از من بپرسند اون دوران یکی از بهترین‌ دوران‌های من بود ولی….

توی دوره دبیرستان یه مفهومی برای خودم کشف کرده بودم و اسمشو گذاشته بودم زندگی سینوسی،  توی همون دوران کوتاه زندگی این تجربه رو داشتم که یه سری روزها هست که زندگی خیلی شیرینتر و جذابتری دارم و روزهای دیگری هست که اصلا حس و حال زندگی کردن هم ندارم، چندسال بعدتر فهمیدم توی اقتصاد یک مفهوم خیلی جدی و پرکاربرد وجود داره به اسم چرخه تجاری، چرخه ای که در طول اون اقتصاد با رشد و رکود مقطعی مواجه میشه ،‌رشد و رکودی که توی کوتاه مدت وجود داره ولی در امتداد رشد اقتصادی هر کشوری حرکت میکنه، چیزی که الان میدونم اینه که یکی از اصلی ترین دغدغه های اقتصاد کلان تحت کنترل در آوردن این چرخه‌های اقتصادی و کم نوسان کردن این دوره‌هاست….

مشاهداتم این حس رو به من میده که توی این دنیا الگو‌های مشترک زیادی هست که جاهای متفاوت و بی ربطی تکرار میشه، همین چرخه اقتصادی، همین زندگی سینوسی. این روزها برخلاف چندماه گذشته فکر میکنه توی بخش رکود اقتصادی زندگی سینوسی خودم قرار دارم!!! یکی از مهمترین  دلایل این مشکل گرفتار شدن به روزمرگری هست، هر روز صبح بیدار میشم، یا روی تخت وول میخورم یا آماده میشم برای رفتن به دانشگاه، در دانشگاه هم که یا برای نوشتن تمرین وقت میگذارم یا برای کوییز میخونم و در همون زمان‌ها (از اشتباه استراتژیک) به حرف زدن[…]  تا شبی که  خسته اما با لبخند به خانه برمی‌گردیم ، خواب  و صبح بیدار میشم، یا…..

امروز بعد از مدت‌ها فرصت شد که با یک دوست جدید و یک دوست قدیمی راجع به این مسائل صحبت کنم و این باعث شد که یخرده بیشتر به خودم و اتفاقات اطرافم فکر کنم:
من این روز‌ها تقریبا همه کارها رو دارم بخاطر اجبار انجام میدم، هیچ کدوم از این کارها بخاطر دل خودم نیست ، تحویل تمرین، خوندن همه از سر اجبار ،‌انگیز‌ه‌هایی که کمک کنه از سر شوق درس بخونم و بعد از خوندنش از یادگیری که داشتم رضایت درونی پیدا کنم خیلی کمتر شده، این اجبار لذت درس خوندن رو از من گرفته، این فقدان لذت باعث میشه که من از کارم نتیجه نگیرم و این نتیجه گرفتن لذت نبردن از درس رو تشدید میکنه و زندگی رو سختتر میکنه.

وقتی که درس اقتصاد رو شروع کردم، خیلی از فعالیتهای دیگه ای که داشتم ( و دوستشون داشتم)رو قطع کردم تا بتونم تمرکز بیشتری داشته باشم برای درس خوندن و دوست داشتم این تمرکز کمک کنه تا از درس‌خواندن لذت ببرم ولی به دلایلی (که خودم اون رو (به اشتباه) وجود افراد با انرژی نامثبت میدونستم)  این اتفاق نیفتاد، انرژی منفی به سراغ من اومد فوقع ماوقع….

این یکی از فرضیه‌هایی ممکن هست،یکی از فرضیه‌ها ممکنه این باشه که اقتصاد رشته من نیست، این گزاره میتونه درست باشه ولی میتونه هم نباشه، امروز یکی از دوستام توی گروهی تلگرامی همچین پیامی فرستاده بود:

when a child learns to walk and falls down 50 times, she never thinks to herself “maybe this isn’t for me?”

یعنی ممکنه که من بخاطر این که توی اقتصاد چند بار افتادم( :دی منظور قطعا افتادن به اون معنا نیست بلکه به معنی درک عمیقشه(تقریبا))  فکر میکنم که اقتصاد رشته من نیست؟


توی ۴ ۵ ماه گذشته اشتباه داشتم، از مهمترینشون ننوشتن توی این وبلاگ بگیر تا اینکه برخلاف گذشته تحت تاثیر حرف های منفی قرار گرفتم. از کارهایی که دوست داشتم فاصله گرفتم و خیلی درگیر روزمرگی شدم….
این مدت در این مورد خیلی فکر کردم و فکر میکنم چیزهای خوبی هم یادگرفتم، الان سعی میکنم که بیشتر عمل کنم و کمتر فکر کنم تا از لحظه‌های زندگیم بیشتر لذت ببرم! :)

بیشتر

بازگشت چند خط

نزدیک به ۹۰ روز هست که این سایت رو به روز نکردم، نه اینکه وقت نداشته باشم و یا موضوعی به ذهنم خطور نکنه که خیلی هم وقت داشتم و از پرماجرا ترین روزهای این یکی دوسال اخیرم بود، سفر داشت، چالش اخلاقی خیلی زیاد داشت، یادگیری و پیداکردن دوستهای خوب هم که بسیار بود، فقط باید کاری میکردم که عهد خودم رو بشکنم! موفق بودم!

شکست اولین گام پیروزی است،بر همین اساس هم منم بررسی کردم  که کجای کارم اشتباه بوده که نتونستم به عهد وفا کنم و چه کاری باید میکردم و چه کاری نباید میکردم که بر عهدم استوار باشم.(بنظرم بهتره که ببینیم راهکارهای جدید جواب میده و بعد راجع بهشون بیشتر صحبت میکنم.)

امیدوارم که  همین چندخط بالا آغازی  باشه برای بیشتر نوشتن و بیشتر فکر کردن :)

بیشتر

سرود کریسمس

چند روز پیش به طور تقریبا اتفاقی درباره سرود کریسمس میخوندم و همین اتفاق باعث شد که به جست و جوی کتاب برم و خیلی زود تهیه کنم( و البته خیلی هم زود خوندمش!) و خوب چه تصادفی بهتر از نوشتن درباره این کتاب در روز کریسمس.

داستان یک روایت خیلی ساده از یک شب کریسمس آقای اسکروچ هست، پیرمردی که همه زندگیش به کار کردن گذشته ، بدون داشتن دوست، بدون داشتن شور و شوق، فقط برای کسب و اندوختن ثروت! یک تصویر کلیشه ای از یک پیرمرد بدخلق و بدذات! روز قبل از کریسمس(یعنی دیروز!) وقتی همه خوشحال بودن از رسیدن کریسمس ، آقای اسکروچ بدخلق-مثل همیشه- سعی میکرد که مردم رو بخاطر این شادی نکوهش کنه و به هیچ وجه همراهیشون نکنه و این داستان مثل کریسمس هر سال بوده تا شب که روح همکار مرده اش به سراغش میاد و شرایطی فراهم میکنه برای دیدار اسکروچ با سه روح کریسمس ( گذشته – امسال و آینده)….


من بیشتر از این داستان رو روایت نمی کنم به جاش توصیه میکنم اگر داستان رو نخوندید و مایل بودید یا از (سرود کریسمس فروشی ها سراسر کشور) و یا  از طریق فیدیبو اون رو به قیمت ۴۵۰۰ تومن خریداری کنید و از طریق اپلیکشنش روی هر سیستم اندرویدی و یا i.osی روی گوشی یا تبلتتون مطالعه کنید.( فرصت کردم راجع به فیدیبو هم می نویسم که گرچه حس کتاب رو نمیده ولی کلی خوبی دیگه داره و گاهی میتونه جایگزینش باشه!)


 

داستان روایت ساده وشیرینی داشت از زندگی اسکروچ، از اینکه گاهی ما توی یک بعد زندگی فرو میریم و اصلا فراموش میکنیم چرا اونجاییم. خیلی خوب تصویر میکرد اینکه این مراسم ها و شاد بودن ها بخاطر دور هم بودن هاست، بخاطر  جمع  شدن ‌ آدمهاست و حتی برعکس و از دست دادن این فرصت ها چه خسرانی برای ما آدمهاست.

از بین همه ماجراها، من ماجرای روح دوم ،روح کریسمس امسال رو دوست داشتم، روحی که آقای اسکروچ رو پیش خانواده کارمندش برد ، این روایت برای من حداقل نمایش این حقیقت بود که خوشبختی میتونه هرجایی، هر لحظه ای توی قلب هر فرد یا هر خانواده ای باشه، مستقل از ثروت و مقام یا هر چیز دیگه.


اگر داستان رو خوندید،‌حتما نظر و برداشتتون رو راجع به داستان بگید، اگر داستانهای کوتاه – و به تعبیر خودم- زلالی مثل این داستان میشناسید توی کامنتها بهم بگید.

فرصت و حوصله هم داشتید نوشته دکتر مجیدی رو هم راجع به سرود کریسمس بخونید، هم در انتها پیشنهاد جالبی داده و هم روایت جالب دوران و حال دیکنز رو در زمان نوشتن این سرود گفته.

 

 

 

 

 

بیشتر

سیزده-وطن پرستی همراه با گل گهر!

قسمت اول

دیروز تقریبا مهمترین بازی فوتبال  تاریخ سیرجان بود، گل گهر  در برابر پرسپولیس، اینقدر به عنوان یک سیرجانی از گل  گهر تعریف میکنم  و حمایت میکنم که دوتا از دوستهای پرسپولیسیم هم این بازی طرفدار گل گهر بودن( گو اینکه ممکنه با حمید درخشان هم مشکل داشته باشند!) این بازی اینقدر مهم بود که پدر بنده که ۵ شنبه ها هم تا پاسی از عصر در شرکتش مشغوله کاره راس ساعت ۱.۵ خونه بود تا بازی رو کامل ببینه. بازی شروع شد، خیلی هم خوب بود گل گهر اصلا ضعیف نبود! موقعیت خوب داشت و اصلا به پرسپولیس اجازه حمله زهردار نمیداد تا دقیقه سی که بازیکن گل گهر اخراج شد و همه فکر میکردن که کار گل گهر سیرجان تمومه( غیر از من که دلم روشن بود!) گل گهر تقریبا به (لاک) دفاعی رفت ، پرسپولیس کاری نتونست بکنه و بازی به وقت های اضافه رسید، جایی که گل گهر  باز هم دفاعی بود ولی تو یک ضد حمله صاحب پنالتی شد و بازیکن محبوب من و پوریا -مختار جمعه زاده- گل گهر رو در دقیقه ۱۱۰ جلو انداخت. این لحظه واقعا خوشحال شدم در حدی که به هوا پریدم و سبب شدم که همسایه طبقه پایین درودی بر من بفرستد. اینجا بود که توی گروه های وایبری خانوادگی هم شوری در گرفته بود و همه خوشحال بودند، دیری نپایید که از یک پرتاب اوت و جاگیری اشتباه گل گهر گل خورد و بازی مساوری شد و بازی به پنالتی کشید.  در ضربات جبار پنالتی هم هر چقدر مجید غلامی دروازه بان گل گهر خوب بود بازیکن ها پنالتی ها رو خراب کردند و تمام! رویای گل گهر برای رسیدن به نیمه نهایی و احتمالا قینال جام حذفی بر باد رفت.

به قول خواهرم:

ما بردیم، اگر چه باختیم


قسمت دوم

مسابقات ورزشی گاهی مثل جنگ  دو گروه رو مقابل هم قرار میده، به قول برگزار کنندگانش ولی با دوستی و جوانمردی من خیلی نمیخوام این تقابل رو زیر سوال ببرم، مدح کنم یا از مذمتش بگم بلکه میخوام بهانه ای باشه برای اینکه رویای بی گروهی رو یادآوری کنم.

پارسال جایزه صلح نوبل به اتحادیه اروپا رسید، چیزی که بنظر خیلی خنده دار میاد ولی اگر عمیق بشیم میبینیم تلاشی که برای یکی شدن کردن، تلاشی که برای از بین بردن مرزها (اگر چه قطعا هنوز تا بی مرزی محض فاصله زیادی هست)  کردن واقعا ستودنیه. این که دوستان در پریشان حالی و درماندگی دست هم رو بگیرند(کمکهای به یونان و..) که باعث بشن اتحادیه اروپایی مرفه تر و شادتری داشته باشن واقعا ارزش گرفتن جایزه صلح نوبل رو داره.

خیلی نمیخوام به ایرانی ها انتقاد کنم که فلان و بهمان، احتمالا بیشتر مردم دنیا همین تصورات رو دارند، مرزبندی ها ، خویش برتر پنداری رو دارند، کار زیادی هم نمیشه کرد ولی هر کدوم از ما میتونیم خودمون رو از قید و بند مکان ها رها کنیم و حداقل بواسطه اینکه کسی اهل جایی هست بر چسبی از حماقت و خساست و … نزنیم و باور کنیم که همه ما از یک نوع هستیم، از یک جنس که میتونیم مستقل از هر مشخصه شناسنامه ای خوب یا بد باشیم.

 

قسمت سوم

یک نوشته از شاملو و یک شعر جاودان از جان لنون که هر کدوم به نوبه خودشون  قسمتی از این هیچ کجایی بودن ما رو بیان کردند

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.

احمد شاملو

John lennon imagine

پی نوشت:

۱-  ما میتونیم جایی رو بیشتر دوست داشته باشیم ولی نباید فکر کنیم که این دوست داشتن دلیلی بر برتری ما ، اون مکان یا افراد مرتبط با اون هست.

۲-من سیرجان رو دوست دارم ، چون برای من پر از خاطرات خوبه، پر از آدم های خوب و دوست داشتنی.

۳- من و شما به دو دلیل نباید فکر کنیم اگر کسی اهل سیرجان، تبریز ، اصفهان ، رشت ، کابل ، سنت پطرز بورگ و یا هر جایی دیگه وجود  داره آدم خوب یا بدیه، اول چون خدا آدم های خوب و بد رو با توزیع یکنواخت روی کره زمین توزیع کرده و دومی اینکه ما عموما قضات خوب نیستیم(اگر شک دارید به دستگاه قضا نگاه کنید)

۴- بنظر شما، کلا مرزبندی میتونه خوب باشه؟ چقدر؟ یا مطلقا یه مفهومه بده؟

 

بیشتر

وبلاگ های محبوب من

بلاگرا خیلی وقتا مثل دوست آدم میمونن ، دوستایی که شاید هیچوقت باهاشون صحبت نکنید ولی به اندازه یه دنیا باهاشون رفاقت کرده باشید. من دوستای خوبی دارم، دوستهایی که خیلی ازشون یاد گرفتم و خیلی وقتها تونستم از  دریچه نگاه متفاوتشون به دنیا نگاه کنم. اینجا میخوام با معرفیشون کمی ادای دین بکنم به گردانندگانشون که خیلی چیزها بهم یاد دادند و شاید از میانشون وبلاگ هایی باشند که شما نشناسید ولی پیدا کردنشون بتونه خوشحالتون کنه.

۱پزشک:

شاید در نگاه اول بنظر بیاد که ، نوشته های یک نفر درمورد پزشکی باشه ، یا شاید خاطرات روزمره یک پزشک ولی آدم نباید هیچوقت به نگاه اولش اعتماد کنه. علیرضا مجیدی یک پزشک هست (شاید بشه گفت بود) ولی بیشتر از اون یک آدم که عاشق خوندن و یادگرفتنه ،آدمیه که خیلی وقت ها با نوشته هاش به آدم روحیه میده.اینها در حالیه  که اگر بخوایم ۱ پزشک رو در دسته ای قرار بدیم ، این وبلاگ  خیلی راحت در حوزه اخبار تکنولوژی  قرار میگیره. اگر بخوام دو نفر نام ببرم که در نوشتن من تاثیر داشتند قطعا یکییشون دکتر علیرضا مجیدی است.

-توی این وبلاگ علاوه بر اینکه از اخبار روز تکنولوژی مطلع میشید، میتونید مقدار زیادی نوشته در مورد کتاب و فیلم و حتی عکس های جالب پیدا کنید.

-هر چقدر هم که حرف بزنم دو صد گفته چون نیم دیدار نیست  برای همین بهتون توصیه می کنم علاوه بر اینکه به این سایت سر میزنید. خوراکـ(فید)ش رو هم به فیدخوانتون اضافه کنید و مطالب خوبش رو دنبال کنید. :)

 

جادی

 

«من برق / مخابرات خوندم و بعد فوق لیسانس جامعه شناسی. چیزهای خیلی زیادی رو در دنیا دوست دارم. یک گیک هستم و یک هکر. نه به معنی دزدی پسورد و ایمیل مردم. به معنی عشق به دونستن و عشق به تحقیق درباره خیلی از چیزهایی که می بینم و می‌شنوم. اگر بخوام علاقه‌مندی‌ درجه یکم رو نام ببرم باید بگم آزادی. در درجه دوم می‌رسیم به مشتقات آزادی که می‌شه آزادی بیان و سیستم‌عامل گنو/لینوکس. کامپیوترها و شبکه‌ها همیشه به خاطر خواصشون برام جذاب بودن. تفننی اسکریپ‌نویسی می‌کنم (پرل، پایتون یا هر چیز دیگه) و می‌خونم (کتاب، وب‌سایت‌ها و تقریبا هر چیز دیگه) و فال می‌گم (تاروت در درجه اول و قهوه در درجه دوم) چون به نظرم موضوع جالبیه.»

این ها جملاتیه که جادی خودش رو باهاش معرفی میکنه، من اگر بخوام راجع به جادی حرف بزنم ، میگم آدمیه که خیلی زندگی رو خوب میفهمه و این بخاطر درک خوبش از آزادیه که شاید این هم به خاطر آشنایی کاملش با لینوکس باشه. جادی واقعا از اون آدماییه که ذهنش کار میکنه ، با جادی میشه خیلی نگاه متفاوتی داشت، در واقع جادی خواسته یا ناخواسته به من متفاوت نگاه کردن رو یاد داده ( نه دقیقا مثل جادی نگاه کردن رو).  جادی علاوه بر متفاوت بودنش خیلی رک هست، همه چیزها رو واقعی میبینه و بی رو دربایستی حرف میزنه و باعث میشه که آدم واقعی تر به هر موضوع قرمزنمایی نگاه  کنه،‌چه  نگاه به مقوله زن، چه به جنسیت و  در واقع هر عقیده و حکم کوچیک و بزرگی که با اون ما بزرگ شدیم و زندگی کردیم.

جادی به تکنولوژی هم نگاه متفاوتی داره ، خیلی خوب ازش استفاده میکنه و اصلا ازش به عنوان یک وسیله لوکس گرایی یا تفاخر نگاه نمی کنه، جادی از اون دست آدم هاست که روح صفر ویک و اعداد و هر چه که از این دو زاییده شده رو درک میکنه.

رادیو گیک هم از  محصولات جانبی جادی هست، علاوع بر اخبار گیکی و اخبار آزادی! همیشه ایده ها و حرف های تازه ای تو رادیوی خودش داره.

جادی یک گیک، یک هکر و یک آزاد اندیش واقعیه!

فید جادی

(بیشتر…)

بیشتر