دسته: NaBloPoMo

سیزده-وطن پرستی همراه با گل گهر!

قسمت اول

دیروز تقریبا مهمترین بازی فوتبال  تاریخ سیرجان بود، گل گهر  در برابر پرسپولیس، اینقدر به عنوان یک سیرجانی از گل  گهر تعریف میکنم  و حمایت میکنم که دوتا از دوستهای پرسپولیسیم هم این بازی طرفدار گل گهر بودن( گو اینکه ممکنه با حمید درخشان هم مشکل داشته باشند!) این بازی اینقدر مهم بود که پدر بنده که ۵ شنبه ها هم تا پاسی از عصر در شرکتش مشغوله کاره راس ساعت ۱.۵ خونه بود تا بازی رو کامل ببینه. بازی شروع شد، خیلی هم خوب بود گل گهر اصلا ضعیف نبود! موقعیت خوب داشت و اصلا به پرسپولیس اجازه حمله زهردار نمیداد تا دقیقه سی که بازیکن گل گهر اخراج شد و همه فکر میکردن که کار گل گهر سیرجان تمومه( غیر از من که دلم روشن بود!) گل گهر تقریبا به (لاک) دفاعی رفت ، پرسپولیس کاری نتونست بکنه و بازی به وقت های اضافه رسید، جایی که گل گهر  باز هم دفاعی بود ولی تو یک ضد حمله صاحب پنالتی شد و بازیکن محبوب من و پوریا -مختار جمعه زاده- گل گهر رو در دقیقه ۱۱۰ جلو انداخت. این لحظه واقعا خوشحال شدم در حدی که به هوا پریدم و سبب شدم که همسایه طبقه پایین درودی بر من بفرستد. اینجا بود که توی گروه های وایبری خانوادگی هم شوری در گرفته بود و همه خوشحال بودند، دیری نپایید که از یک پرتاب اوت و جاگیری اشتباه گل گهر گل خورد و بازی مساوری شد و بازی به پنالتی کشید.  در ضربات جبار پنالتی هم هر چقدر مجید غلامی دروازه بان گل گهر خوب بود بازیکن ها پنالتی ها رو خراب کردند و تمام! رویای گل گهر برای رسیدن به نیمه نهایی و احتمالا قینال جام حذفی بر باد رفت.

به قول خواهرم:

ما بردیم، اگر چه باختیم


قسمت دوم

مسابقات ورزشی گاهی مثل جنگ  دو گروه رو مقابل هم قرار میده، به قول برگزار کنندگانش ولی با دوستی و جوانمردی من خیلی نمیخوام این تقابل رو زیر سوال ببرم، مدح کنم یا از مذمتش بگم بلکه میخوام بهانه ای باشه برای اینکه رویای بی گروهی رو یادآوری کنم.

پارسال جایزه صلح نوبل به اتحادیه اروپا رسید، چیزی که بنظر خیلی خنده دار میاد ولی اگر عمیق بشیم میبینیم تلاشی که برای یکی شدن کردن، تلاشی که برای از بین بردن مرزها (اگر چه قطعا هنوز تا بی مرزی محض فاصله زیادی هست)  کردن واقعا ستودنیه. این که دوستان در پریشان حالی و درماندگی دست هم رو بگیرند(کمکهای به یونان و..) که باعث بشن اتحادیه اروپایی مرفه تر و شادتری داشته باشن واقعا ارزش گرفتن جایزه صلح نوبل رو داره.

خیلی نمیخوام به ایرانی ها انتقاد کنم که فلان و بهمان، احتمالا بیشتر مردم دنیا همین تصورات رو دارند، مرزبندی ها ، خویش برتر پنداری رو دارند، کار زیادی هم نمیشه کرد ولی هر کدوم از ما میتونیم خودمون رو از قید و بند مکان ها رها کنیم و حداقل بواسطه اینکه کسی اهل جایی هست بر چسبی از حماقت و خساست و … نزنیم و باور کنیم که همه ما از یک نوع هستیم، از یک جنس که میتونیم مستقل از هر مشخصه شناسنامه ای خوب یا بد باشیم.

 

قسمت سوم

یک نوشته از شاملو و یک شعر جاودان از جان لنون که هر کدوم به نوبه خودشون  قسمتی از این هیچ کجایی بودن ما رو بیان کردند

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.

احمد شاملو

John lennon imagine

پی نوشت:

۱-  ما میتونیم جایی رو بیشتر دوست داشته باشیم ولی نباید فکر کنیم که این دوست داشتن دلیلی بر برتری ما ، اون مکان یا افراد مرتبط با اون هست.

۲-من سیرجان رو دوست دارم ، چون برای من پر از خاطرات خوبه، پر از آدم های خوب و دوست داشتنی.

۳- من و شما به دو دلیل نباید فکر کنیم اگر کسی اهل سیرجان، تبریز ، اصفهان ، رشت ، کابل ، سنت پطرز بورگ و یا هر جایی دیگه وجود  داره آدم خوب یا بدیه، اول چون خدا آدم های خوب و بد رو با توزیع یکنواخت روی کره زمین توزیع کرده و دومی اینکه ما عموما قضات خوب نیستیم(اگر شک دارید به دستگاه قضا نگاه کنید)

۴- بنظر شما، کلا مرزبندی میتونه خوب باشه؟ چقدر؟ یا مطلقا یه مفهومه بده؟

 

بیشتر

نه-کار بد یا کار خوب؟

امروز خوشبختانه و متاسفانه خیلی درگیر درس بودم. خوشبختانه از این باب که درس خوندن این روزها برام لذت بخشه و متاسفانه از این جهت که اصلا فرصت نکردم که ایده خاصی رو برای نابوپوموی امروز پرورش بدم و برای اینکه سنت نابلوپومو رو نشکونم و بتونم بعدا به خودم جایزه بدم  ، تصمیم گرفتم فقط به قسمتی از کتاب بادبادک باز اشاره  کنم و بعد یک سوال بپرسم، از خودم و از شما:

بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است.می فهمی چه می گویم؟

مأیوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم: نه، باباجون!

بابا گفت: اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی.حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی.می فهمی؟

 

به نظر شما این کاری که من کردم میتونه دزدی باشه؟ دزدی از نابلوپومو؟


پی نوشت:

۱-باید خیلی بیشتر نسبت به دزدی های که ناخواسته از خودمون و اطرافیانمون داریم بیشتر فکر کنیم.

۲-دوستان خوبی که از ابتدای ماه سرویس IFTTT وبلاگ به پیامک رو فعال کردند، باید به اطلاع برسونم که این پست یا پست قبلی آخرین پستی بود  که این ماه براشون پیامک میاد، بخاطر هزینه ارسال پیامک ماهیانه فقط ۱۰ تا میفرسته! اگر خواستید باز هم از این نوشته ها خبردار شید، حتما با من تماس بگیرید.

پی نوشت برای پی نوشت:

تا اونجا که من بررسی کردم، فقط یک نفر این سرویس رو فعال کرده :دی
باید بگم که اینکار خیلی برای من ارزشمند بوده، لیکن باید تمام سپاسگزاری خویش رو اینجا  و همینطور حضورا اعلام می کنم :)

بیشتر

هشت- یک نکته و دو پیشنهاد در باب قضاوت

همه ما توی زندگیمون قضاوت میکنیم. تقریبا راجع به همه چیز! چقدر هوا سرده، چقدر ترافیکه، چه رنگ قشنگی داره، چه طراحی متفاوتی داره، چه آدم پستیه، چقدر فراموشکاره، چقدر نشناسه، چقدر ساده نگره  و……

اگر به خودمون نگاه کنیم ،‌میبینیم که یک برچسب آماده برای معرفی همه افراد داریم و اگر با خودمون صادق بشیم، غالب این برچسب های ما سیاه رنگند و به غیر از عده معدودی از مقربین، اکثر افراد رو داریم با قسمت سیاه ولو کمرنگشون میسنجیم.

بیشتر مواردی که من دیدم اینجور بوده که یک برچسب سیاه، خیلی ویژگی های خوبی داره، ولی توی چند مورد معدود رفتارش باب میل ما نبوده، همین کفایت میکنه که با خیال راحت اون آدم رو در لیست برچسب سیاهها قرار بدیم.(شما هم با این برداشت موافقید؟)

هنوز به جواب قطعی نرسیدم که قضاوت بذات بده،یا بیشتر از اون قضاوت منفیه که بده ولی برای هرکدوم از این ها یک پیشنهاد دارم( که هردوش در حالت تجربه شدنه و حداقل برای من زوده که اعلام کنم ۱۰۰درصد نتیجه میده)

۱-اگر فکر میکنید که قضاوت منفی مشکل ماست

هر وقت راجع به یک نفر قضاوت منفی کردید، همون لحظه یا در زودترین زمان،همه ویژگی های مثبتی رو که داره رو روی یک کاغذ بنویسید.

۲-اگر فکر میکنید، قضاوت بذات بد است:

یک از دوستهام توی یک چالش درختی  قرار داره، چالش بدین صورته که هر وقت میخواد راجع به یک چیز قضاوت میکنه، به اون میگه درخت، عجب آدم درختی! چه لباس درختی! درخت برای دوست من نماد خنثی بودنه، نه بد پنداشته میشه و نه خوب و با این تمرین میخواد به سمتی بره که کمتر قضاوت کنه.

اگرفکر میکنید که نگاه قضاوتگرتون باید نسبت به قبل متفاوت باشه شما هم یکی از این دوچالش رو امتحان کنید و نتیجه اش رو به من بگید.


 

 

یک روایت منسوب به پروفسور حسابی هست که بیشتر ما اون رو شنیدیم و فکر میکنم بی ارتباط با این بحث نباشه:

پروفسور حسابی میگفت: در دوره تحصیلاتم در آمریکا ، در یک کار گروهی با یک دختر آمریکایی به نام کاترینا و همینطور فلیپ ،
که نمیشناختمش همگروه شدم.
از کاترینا پرسیدم : فلیپ رو میشناسی؟ کاترینا گفت: آره ، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه.
گفتم : نمیدونم کیو میگی گفت: همون که چشمهای مشکی و قشنگی داره.
بازم نفهمیدم با کی بود. گفت: همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه.
گفتم: من نمیشناسم. گفت: همون پسری که کیف و کفشش رو همیشه با هم ست میکنه.
بازم نفهمیدم منظورش با کی بود! کاترینا تُن صداشو کمی پایین آورد
و گفت: فلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچر میشینه…

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن با خودم گفتم: اگر کاترین از من در مورد فلیپ میپرسید چی میگفتم؟؟؟
حتما سریع میگفتم: همون معلوله دیگه!!! وقتی نگاه کاترینا رو
با دیدگاه خودم مقایسه کردم ، خیلی خجالت کشیدم… 


 

پی نوشت:

مثل همیشه مخاطب اول این نوشته خود من بود.

 

 

 

 

بیشتر

هفت- چگونه ذهن خود را دیباگ کنیم و عادت های بهتری بسازیم!

دیباگ (Debug) کردن در برنامه نویسی به فعالیتی گفته میشه که در اون کدهایی که برای اجرای برنامه مشکل ساز هست رو اصلاح کنیم و یا ساهتار جدیدی اضافه میکنیم تا برنامه بهتر اجرا شه. اگر مغزمون رو هم به کامپیوتری تشبیه کنیم که برنامه هاش رفتار ما رو اجرا میکنه میتونیم با بهبود دادن کدها و اضافه کم کردن دستورات کمی وضع موجود رو بهبود ببخشیم. این نوشته  (تقریبا) ترجمه مقاله ای هست با همین نام که توی وبسایت خوب و تازه رفع فیلتر شده Lifechacker   قرار گرفته بود.

بذارید اول یک از باگهای متداول ذهن ها رو بررسی کنیم. ما پیش خودمون میگیم که « من  باید به باشگاه  ورزشی برم» واکنشی که مغر ما معمولا نشون میده اینه: اول استاتوس فیسبوک رو بروز میکنه ،بعد از اون چند تا پیغام توی وایبر رد و بدل میکنه و بعد از اون به تماشای فیلم هایی گربه ایی که از گروه های وایبری بدستمون رسیده مشغول میشه! خب این اصلا رفتار مناسبی نیست!

باگ ذهنی

خوشبختانه من ( در واقع وی) یک اصلاح برای این باگ طراحی کردم.

این کد در هم بر همه

اگر خوب بررسی کنیم ، میبینیم که ذهن دارای یک فرآیند رویداد محور  هست، یعنی تا موقعی که هیچ اتفاقی نیفته، هیچ فعالیتی هم صورت نمیگیره، دستتون داغ میشه، به عقب میکشیدش، شکم صدا میده، دنبال غذا میگردید.

رویداد محوری

متاسفانه همیشه رویدادهای زیادی هستند که وجود دارند، از رویداد دیدن یک شی براق که از جلوی چشم رد میشه! و یا هیولاهای ترسناکی که ممکنه از جلومون رد شن!(به عبارت دیگر مشکلات زندگی) همه برای گرفتن توان محاسبه کم  ذهن ما با هم میجنگند.

متاسفانه سیستم  اولویت بندی ما اونقدر خوب کار نمیکنه،مثلا به صورت طبیعی اولویت اول ذهن ما نشستن هست و بعد از اون ورزش کردن، یا مثلا وقتی که بین دیر شدن ، گرسنگی و چک کردن فیسبوک مجبور به انتخاب میشه،‌ ذهن چک کردن فیسبوک رو به ابتدای لیست میاره.

facebook priority

اما صبر کنید، ما از -هممم- سنجاب باهوش تریم

بنظرتون ما یک ذهن تقریبا باهوش و اگاه نداریم ؟ اون بخش که به وسیله اون میتونیم محاسبه کنیم ، شطرنج بازی کنیم و تکالیفمون رو از روی علی(سرابی) کپی کنیم؟

خب- بله،ولی این بخش هم رویداد محوره، که به این معناست که همیشه روشن نیست. این بخاطر طراحی ذهن ماست که برای مصرف موثر انرژی بهینه شده و این سی پی یو( واحد پردازش آگاهی- Consciousness Proccesing unit ) فقط زمانی روشن میشه که واقعا ضروری هست. مثلا  زمانی که شما برای یک ساعت رانندگی میکنید و اصلا متوجه نمیشید به خاطر اینه که این بخش در حالت -stand by – قرار داشته.

این آگاهی شماست که میگه ورزش کنیدحتی اگر دوست نداشته باشید، چون این بخش میتونه تشخصیص بده که منافع بلند مدت این فعالیت بیشتر از رنج های کوتاه مدت اون هست. و زمانی که کنترل دست اون هست شما انجام میدید.

اصلاح باگ

خب ما میخوایم یک رویداد برای اصلاح اضافه کنیم، غیر برنامه نویس ها بهش میگن«عادت»

رویداد جدید ما با یک گذار  فعال میشه، مثلا وقتی که شما بیدار میشید یک گذار رخ داده، وقتی پشت میز میرید ، یک گذار اتفاق افتاده وقتی وارد خونه میشید یک گذار دیگه.

در این گذارهاست که ذهن ما بیشتر وقتها توسط اولویت هایی که خودش تشخیص میده ربوده میشه و مثلا وقتی ما خونه میرسیم این اتفاق میفته «من خیلیییی خستم» و بوم! روی  کاناپه رها میشیم. خب ما باید این رو تغییر بدیم، این رویداد جدید ماست:

‌Brain Programmingاگر با برنامه نویسی ذهن( Brain Porgramming )  یا به اختصار #B   آشنایی ندارید اصلا نگران نباشید فقط این سه کلمه رو به خاطر بسپرید:

No! Right! Now! ( متاسفانه سینتکس ها ذهن هم به زبان انگلیسی نوشته میشه ولی اگر ذهن شما فارسی هم فرمان میبره این سه کلمه رو بخاطر داشته باشید نه- درست- حالا) بذارید این سه کلمه رو بشکونیم:

۱-No- نه

ابتدا ما لازم داریم که همه رویدادها دیگه رو ساقط کنیم! یک راه حل قدرتمند برای از بین بردن مزاحمان ذهن وجود داره و اون چیزی نیست جز اینکه به سادگی بگید نه! 

نه به وضوح بیانگر رد کردن هر چیزی هست ، اگر میخواهید فیسبوک رو چک کنید؟ نه! اگر کسی از شما ۵ دقیقه وقت خواست نه! ( البته من توصیه میکنم که همیشه نگید نه،فقط وقتهایی که کار دارید بگید نه  در واقع بیشتر توجهتون رو به بند پایین  جلب میکنم)

شما ممکنه نگران بشید که با رد کردن همه چیز و همه کس تبدیل به یک ربات ضد اجتماع بشید ولی مطمئن باشید که برای همه این چیزها بعد فرصت هست، به بقیه بگید و بدونید که حربه اینه که آنچه مهمتر هست رو اول انجام بدید.

۲-Right- درست

حالا از خودتون بپرسید که اون یه دونه کاری که الان باید انجام بدم چی هست؟ هیچوقت به خودتون نگید که من این سه کار رو در اولویت دارم، همیشه فقط یک  دونه وجود داره.

right one thingشما خیلی نباید به این مساله فکر کنید چون ذهن آگاه شما این تصمیم رو شب قبل گرفته. معمولا اینکار همون چیزی هست که شما  مدت زیادی مایل به انجامش بودید ولی تا حالا وقتش رو پیدا نکردید بوده!

یک تمایز مهم اینجا فرق بین اهمیت و  ضرورت  هست، معمولا چیزهای پر اهمیت زندگی ما – مثل خوندن کتاب – ضروری نیستند و ذهن پرباگ ما خودکار به سمت انجام فعالیت های ضروری میره.( برای اینکه با تفاوت این دو مفهوم آشنا بشید توصیه میکنم کتاب ۷ عادت مردمان موثر رو بخونید، البته به طور مستقل هم این کتاب رو توصیه میکنم)

۳- Now- حالا

هیچ مزاحمتی ندارید و میدونید که چه میخواهید انجام بدید، پس همین حالا شروع کنید، حتی به خودتون فرصت فکر کردن درباره کار رو ندید و بلافاصله شروع کنید.شروع کردن معمولا یکی از سخت ترین بخش هاست و  البته خیلی وقتها همون اینرسی که باعث میشه که شروع کار سخت باشه میتونه به همون اندازه متوقف کردنش رو هم سخت کنه.

 

با همین اصلاح ساده ما میتونیم کاری کنیم که ذهن ما به جای اینکه در گذارها تصمیم ها احماقانه بگیرهNormal behavior

کاری کنیم که  بعد از انتخاب کار درست، خودمون رو  بارها و بارها در حال انجام کاری ببینیم که اهمیت داره.

فقط باید ۳ کلمه رو به خاطر بسپاریم- سه کلمه برای برنامه نویسی یک عادت که زندگی ما رو تغییر میده.

English Syntax: No,Right,Now

یا

نه، درست ، حالا

 



پی نوشت:

نظرتون راجع به ترجمه چی بود؟ کلا خوبه که ترجمه کنم مثل همین؟ یا ترجیح میدید با یه مختصر معرفی ارجاع بدم به منبع اصلی؟

بیشتر

شش- و اینچنین است که با خود کَل می اَندازیم

امروز دفترچه کنکور اومد با مقدار متنابهی تغییر نسبت به سال گذشته و با اضافه شدن یک درس که تا اینجا من هیچ ایده ای نسبت بهش ندارم. علاوه بر اون کنکور ما با کنکور اصلی یعنی صنایع هم ادغام شده، و این یعنی حداقل ۷۰ سوال مشترک بین این دو رشته هست و علاوه بر اینکه ما باید با دوستان خودمون رقابت کنیم باید با بچه های صنایع هم تا حدی رقابت کنیم. این البته هم خوبی هایی داره و هم احتمالا بدی ها که موضوع بحث الان من هم نیست.

وقتی داشتم به این اتفاق ها نگاه میکردم و با یک دوست خوب! صحبت میکردم، به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر باشه که این چالش نابلوپومو رو معلق کنم و وقتش رو برای مطالعه درس جدید اختصاص بدم، ولی بیشتر که با خودم فکر کردم، دیدم که ترک کردن این چالش ضرر بیشتری برام داره تا منفعت. علاوه بر اینکه من زمانهایی که کتابخونه نیستم راندمان درسی مناسبی ندارم و طبیعتا ساعت مطالعه زیادی هم ندارم در خانه، ترک کردن اینکار باعث میشد که حس خوبی پیدا نکنم و از سمت دیگه ادامه دادن اینکار مثل گذشته باعث میشه حس  خیلی خوبی پیدا کنم،( تقریبا از روزی که کنکور  خوندن رو شروع کردم با خودم عهد بستم که از این دوران بیشترین لذت رو ببرم و تا الان هم موفق بودم و یکی از دلایلش همین چند خط بوده) با استفاده از این  چالش با دوست هام ارتباط برقرار کنم و حرف هایی که جاهای دیگه نمیتونم بزنم رو اینجا بزنم. اینکه هر روز هم میبینم آمار بازدید هرچند کم میره بالا کلی بهم انرژی میده.There is no chance, no destiny,no fate that can hinder or control the firm resolvee of a detrmined Soul

 

از همه چی مهمتر من عاشق اینم که با خودم کل بندازم  و همیشه سعی میکنم که نسبت به قبل کار سخت تری بکنم،بهتر بگم وقتی به گذشته نگاه میکنم، همیشه بهترین عملکرد من برای زمان هایی بوده که فشار بیشتر رو تحمل میکردم. اصلا اعتقاد وافری دارم که زندگی آدم( حداقل نگارنده اگر در این دسته فرض شود!) توی این شرایط پر فشار هیجان و حتی معنا پیدا میکنه و باعث میشه که شکست ها و پیروزی ها و  در واقع مسیر زندگی رو خوب تجربه کنه.

پس با همه تغییرات وارده به کنکور، همچنان با قدرت به موومبر و نابلوپومو ادامه میدم و مطمئنم که با وجود این ها نتیجه خوبی هم در کنکور خواهم گرفت  البته با توجه به این نکته که:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

رهـرو گر صد هـنـــر دارد توکــل بایــدش


 

پی نوشت:

۱-نمیدونم چرا وقتی داشتم این متن رو مینوشتم یاد این شعر شاهنامه افتادم که البته خودم با صدای شهرام ناظری مرورش میکنم:

به نام خدای جهان آفرین        به پیش جوانان ایران زمین

به میدان بر آیید و گامی زنید     به ذهن زمان نقش نامی‌ زنید

الا ای سواران صبح امید         به فردای میهن نوید آورید

جهان عرصه عبرت آموزی است    شکست اولین گام پیروزی است

به میدان چو یادی ز ایران کنید        زمین و زمان را گًل افشان کنید

۲- اکثر کسایی که میان اینجا دوستهای خیلی خوب من هستن٬(شاید تو چهارچوب وبلاگ مناسب نباشه) ولی ازتون میخوام که برام دعا کنید

۳- این هم اگر خواستید شعر رو بشنوید

 

بیشتر