برچسب: حس خوب

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

شاید بهتر بود این پست رو یک ماه دیگه بنویسم، شایدم هم یک ماه دیگه مکملی بر این پست نوشتم، به هرحال امروز آغازی بود بر پایان پرهیجان ترین و پر چالش ترین و آموزنده ترین چهارسال و نیم زندگی من!

ساعت دو نیم میدان ولیعصر یک کلاس برای کنکورم داشتم و مجبور بودم نیم ساعت زودتر از سر کلاس بزنم بیرون که به وقت برسم، حدود ۱۵ دقیقه طول کشید تا استاد دست منو ببینه و اجازه ای بده که از کلاس بیرون برم و در لحظه ای که بنظر اومد متوجه من شده بدون توجه به اینکه اجازه داد یا نه بلند شدم و از کلاس خارج شدم -و شتلق برخورد کیفم با در کل کلاس رو ساکت کرد بی توجه به این صدا سریع از کلاس بیرون اومدم- وقتی با دوستم-مهدی- سوار اتوبوس شدیم که به سمت میدون ولیعصر بریم به خودم اومدم و دیدم که ای دل غافل این کلاس رسما آخرین کلاس من در دوران کارشناسی بود، دورانی که برای خیلی ها بهترین دوران زندگیشون بوده اما برای من……

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

ساعت بدترین نماد برای گذر زندگیه ، امروز ساعت ۱۲، فردا ساعت ۱۲ ، ساعت ۱۲، ساعت ۱۲ یک اتفاق تکراری. هیچ لحظه ای تکراری نیست! قطره که از یک نقطه بگذره، برای همیشه گذشته و رفته و اون نقطه رو یکبار لمس کرده و تمام. همه تجربه ها برای ما یکتاست، هر لحظه، چه زمان نوشتن این متن برای من و چه زمان خواندن برای ما  همه این تجربه ها یکتاست و بدون تکرار.

بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین

آب همه آلودگی ها رو از بین میبره، همه سختی ها رو سیقل میده و زمان  هم مثل آب. نگاه که میکردم لحظه های زیادی بود که ناراحت شده بودم، لحظه های زیادی بود که ناراحت کرده بودم و حالا همه چیز صافتر از قبل بود.  هیچکسی هیچ تاثیر منفی در روند زندگی من نداشته و بر عکس و هر اثر بظاهر منفی امروز فقط نمود مثبتش رو برام باقی گذاشته…

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

نگاه کردن به گذشته خیلی خوبه، بخصوص وقتی که افسوس نخوری و خب هیچکس نباید افسوس بخوره- هر شخص عاقلی بهترین تصمیمی که میتونه رو در لحظه میگیره، پس هیچ جای غصه خوردنی وجود نداره. من هم از این قضیه مستثنی نیستم. خیلی شک میکردم به تصمیم هایی که در گذشته گرفته بودم ولی حالا از هیچکدومشون پشیمون نیستم، اگر همه این تصمیمها نبود، من اینقدر از زندگیم راضی نبودم.

بر لب جوی نشستیم و گذر عمر دیدیم

خودم تعجب میکنم از این همه اتفاق که این سالها افتاد، از این همه تغییرهایی که کردم و خیلی خوشحالم از اینکه میتونم لذت ببرم از آدمی که ۴.۵ پیش بودم و لذت ببرم از آدمی که امروز هستم. خوشحالم از اینکه این همه دوست خوب پیدا کردم که همه شون لحظه های خوبی رو برای هممون ساختن، همشون چیزی داشتن برای یاد دادن. خوشحالم بخاطر همه این تجربه های ناب و متفاوتی که داشتم و خوشحالترم از اینکه همیشه دل به دریا زدم.


 

شتلق!  امروز با یک خروج پر سروصدا کلاس های دوران کارشناسی من تموم شد و برام یک دنیا درس گذاشت، اینکه میشه از هرکسی یاد گرفت، اینکه میشه در هر شرایطی شاد بود و خندید، اینکه حتی بعد از ۴ سال هم نباید از دوست پیدا کردن دست برداشت.اینکه در هر شرایطی بی توقع دوست داشت و ……

از همه مهمتر اینکه امروز بهتر از همیشه میدونم که لحظه هایی که سختترین و شاید تلخترین تجربه هات رو داری در آینده نه چندان دور میتونه از زیباترین لحظه های عمرت باشه.

 

 

خیلی الکی- خیلی ساده- خیلی زیبا به سوی روزهایی حتی زیباتر از الان!

 

 

 

بیشتر

حس خوب مهربان دیدن

۱- امروز بعد از مدتها توی یک ساعت پر ترافیک تصمیم گرفتم به جای اینکه با مترو به سمت خونه برم، سوار بر اتوبوس و زبان خوانان به سمت خانه حرکت کنم، سوار شدم و شروع کردم به زبان خوندن، تقریبا بعد از ۱۵ دقیقه لغت های روزم تموم شد و حتی چند لغت اضافی هم خوندم از سر خوشی(معمولا هرچقدر هم که زمان داشته باشم از یه تعداد معینی لغت در روز بیشتر نمیخونم!( توضیح اضافه مبنی بر اینکه خواستم از وقت مرده استفاده کنم ولی قسمت و حسش نبود)) القصه… گوشی رو کنار گذاشتم و خواستم  منتظر باشم یا عصبی بشم از اینکه توی ترافیک گیر کردم و به درسم نمیرسم ولی انگار نه انگار، خیلی خوب داشتم از ترافیک و گذراندن وقت لذت میبردم.

۲-خیلی وقتها وقتی یک آدم مسن میاد شروع میکنه به حرف و گاها غر زدن ما سعی میکنیم سریع تر بحث رو تموم کنیم  ولی بعد از مدتی که یک آقای نسبتا مسن کنار من نشست و شروع کرد به باز کردن سر صحبت:

یک بنده خدایی چندبار با صدای بلند به صحبت کردن با تلفن مبادرت نمود و آقای همنشین بنده یاد خاطره ایش افتاد از سفرش به آلمان پیش عروس و پسرش(اول کار اصلا به قیافش نمیخورد که پسری ساکن آلمان داشته باشه، گو اینکه بعدا کاشف به عمل آمد که دختر و دامادی ساکن کانادا هم دارد) افتاد و زمانی که خودش سوار اتوبوس بوده که عروسش باهاش تماس میگیره و این بنده خدا (به قول خودش) مثل دهاتی ها شروع میکنه با صدای بلند با تلفن صحبت کردن و میبینه که همه دارن با چشمانی از کاسه درآمده خیره به او مینگرند، لیکن حدس میزنه که ای دل غافل نکند در این بلاد صبحت کردن با تلفن آن هم با صدای بلند از منکرات اتوبوس سواری است (ای کسانی که در‌‌ آن بلاد بوده‌اید این گفته را تصدیق میکنید؟) و کلی از با هم به اون حس خجالت -با مزه ای – که اونجا پیدا کرده بود خندیدیم و باز هم پراکنده با هم صحبت کردیم.

۳- در یکی از ایستگاه ها یکی از مسافرین( که دانش آموز می نُمود) قصد پیاده شدن کرده بود، کارت-بلیطش رو زد ،شارژ نداشت، دست بر قضا پولی هم همراهش نبود، من و آقای همنشین کلی نگران شدیم که راننده واکنش تندی نشون بده ولی خیلی مهربون و خوش برخورد گفت اشکالی نداره و سریع حرکت کرد، این بار هم من و هم آقای همنشین خاطره ای داشتیم از راننده ای که برخوردی توهین آمیز با همچین مسافری داشته اند.

این داستان ها رو برای خودمون نگه داشتیم تا اینکه در یک ایستگاه دیگه خانمی مسن پیاده شد و گفت که کارتش رو فراموش کرد و راننده باز هم با خوشرویی گذشت این بار همنشین داستانش رو برای آقای راننده هم تعریف کرد، راننده از شنیدن داستان خندید و گفت که اتفاقه، ممکنه پیش بیاد، شاید برای خود من یا زن و بچه من هم این اتفاق پیش بیاد و گفت که از موقعی راننده اتوبوس شده روزیش رو سپرده دست خدا و خیلی برای این چیزا اعصاب خودش رو خورد نمیکنه.

۴- چقدر خوبه که آدمهایی پیدا میشن که اینقدر مهربونند و این قدر به اطرافشون انرژی میدن، شاید یکی از دلایلی که من اصلا از ترافیک عصبی نشدم همین حس خوبی بود که راننده درست کرده بود، شاید هم الکی حالم خوب بود، به هر حال نتیجه اش این شد که من  تصمیم گرفتم وقتی به خونه رسیدم بلافاصله این حس های خوب رو با شما شریک شم و اصلا هم دغدغه این رو نداشته باشم که امروز (تا الان) هیچی درس نخوندم. :)

بیشتر